به چه مشغول کنم
دیده و دل را که مدام
دل تو را می طلبد
دیده تو را می جوید...
|#صائب_تبریزی|
کُشتمٖش! احساس را، تا دل نبندد پای تو
تا نشیند هی نگوید، قصهی زیبای تو؛
|اقبال لاهوری|
هدایت شده از believer
به جرئت میتونم بگم تو زیباترین حسی بودی که میتونستم تجربه کنم.
- صفحۀ دوم دفترِ خاطراتش نوشته بود :
1:30 دقیقهیِ شب بود ك تکست سلامش
تویِ نوتیف گوشیم خودنمایی کرد!
دقیقا بعد از یك ماه و سه روز نمیدانستم . .
این بشر قصد جانم را داشت یا چی!
جوابش را اینگونه دادم: ‹ سلام بفرمایید! ›
و چشمانم را زومِ ایزتایپینگِ بالای صفحه کردم
نوشت :
‹ واقعا ببخشید اشتباه شد . . ›
- و من به یك باره فهمیدم جهنم چیست:)
_
من يک زنم
و آدم وقتى زن باشد
جز آنچه در قلبش دارد
همه چيز را فراموش مىکند.
|لاله مولدور|
گیرم که عشق پیرهنی بود و کهنه شد؛
میپوشمش هنوز، تو بر تن چه میکنی؟
|مژگان عباسلو|
مغرور ولی دست به دامانِ رقیبان؛
رُسوا شدم و طعنه شنیدم! تو چه کردی؟!
|#فاضل_نظری|
حس و حال همه ی ثانیهها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیهها ریخت به هم
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدی و همهی فرضیهها ریخت به هم
روح غمگین تو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریهها ریخت به هم
در کنار تو قدم میزدم و دور و برم
چشمها پر خون شد، قرنیهها ریخت به هم
روضه خوان خواست که از غصهی ما یاد کند
سینهها پاره شد و مرثیهها ریخت به هم
پای عشق تو برادر کُشی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیهها ریخت به هم
بغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد و قافیهها ریخت به هم
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق
پس چرا زندگی سادهی ما ریخت به هم؟!
_
هم قلب مرا به شهر غمگین ببرید
هم شعر مرا برای تسکین ببرید
تلخ است خبر ، به فرق فرهاد قسم
پیغام مرا به قصر شیرین ببرید..
|غلامرضاکافی|