من يک زنم
و آدم وقتى زن باشد
جز آنچه در قلبش دارد
همه چيز را فراموش مىکند.
|لاله مولدور|
گیرم که عشق پیرهنی بود و کهنه شد؛
میپوشمش هنوز، تو بر تن چه میکنی؟
|مژگان عباسلو|
مغرور ولی دست به دامانِ رقیبان؛
رُسوا شدم و طعنه شنیدم! تو چه کردی؟!
|#فاضل_نظری|
حس و حال همه ی ثانیهها ریخت به هم
شوق یک رابطه با حاشیهها ریخت به هم
گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
آمدی و همهی فرضیهها ریخت به هم
روح غمگین تو در کالبدم جا خوش کرد
سرفه کردی و نظام ریهها ریخت به هم
در کنار تو قدم میزدم و دور و برم
چشمها پر خون شد، قرنیهها ریخت به هم
روضه خوان خواست که از غصهی ما یاد کند
سینهها پاره شد و مرثیهها ریخت به هم
پای عشق تو برادر کُشی افتاد به راه
شهر از وحشت نرخ دیهها ریخت به هم
بغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند
دلمان تنگ شد و قافیهها ریخت به هم
من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق
پس چرا زندگی سادهی ما ریخت به هم؟!
_
هم قلب مرا به شهر غمگین ببرید
هم شعر مرا برای تسکین ببرید
تلخ است خبر ، به فرق فرهاد قسم
پیغام مرا به قصر شیرین ببرید..
|غلامرضاکافی|
می کشاند
تور صیادم مرا آخر به دام
چه کنم
پرچم عشقش
به دل افراشته ام !
|راحم تبریزی|
«یا قليل الكلام... لو أعلمك أن كلامك راحتي بتكثر حكي؟»
ای کم حرفِ من... اگر بگویمت که کلامت آرامِ من است بیشتر حرف میزنی؟
_
گفتند که نامحرمی و بوسه حرام است
خدایا،این بار ببخش که حال دل بد خراب است
گفتند که مستی ز می و این نیز حرام است
کس نداند که دل از ساغر چشمانت در فعل حرام است
دل را کبوترانه وفادار خود کرده ای
رها ولی در بند کرده ای
قهر با تو کار دلی است که تاب دارد
بی تو مگر چشمانم خواب دارد؟