از هر چه هست و نیست گذشتم ولی هنوز
در مرز چشمهای تو گیرم فقط همین …
|#محمدعلی_بهمنی|
ساده از "من بی تو میميرم" گذشتی خوبِمن
من به اين يك جملهی خود سخت ايمان داشتم:)
|#كاظم_بهمنی|
از زلزله و عشق خبر کَس ندهد
آن لحظه خبر شوی که ویران شدهای؛
|شفیعی کدکنی|
" احببتک بکل الطرق و اولها الصمت"
به همهی روشها دوستت داشتم
و اولینش سکوت بود...
| #محمود_درویش |
دوستت می دارم و بیهوده پنهان می کنم
خلق میدانند و من، انکار ایشان می کنم
عشق بی هنگام من، تا از گریبان سر کشید
از غم رسوا شدن سر درگریبان میکنم...
| سیمین بهبهانی |
آمدی جانم به قربانت ، ولی دیر آمدی !
من که دیگر کرده ام دل را به زنجیر آمدی !
آرزوی مادرم بودی ولی حالا چرا ؟!
دل که با جورِ زمان ، گشته ست درگیر آمدی !
تا پذیرفتم که دیگر عشق بی معنا شده ؛
منطقم را زیر و رو کردی ، نفسگیر آمدی ...
دیگر از احساس بیزارم ، خرابم ، خسته ام
صبح من پایان شده در شام دلگیر آمدی !
روزگاری عاشقت بودم که مد بود عاشقی ؛
عشق افتاد از مد و با این تفاسیر آمدی ... !
من شدم مخروبه ای غمگین و شهری منزوی ؛
ای که با انگیزه ی فتحِ جماهیر آمدی !
رفتی و ناچار ، جایت را رقیب اشباع کرد ،
دیر و غافلگیر و با تصمیمِ تسخیر آمدی ؟!
هر زمان، ماهی بگیری تازه می مانَد ولی ؛
مُردم از بی آبی و از بهرِ تدبیر آمدی ؟!
جان فدایت ! کاش قدری زودتر می آمدی
من خطی غمگین شدم حالا که تو شیر آمدی !
قهوه ی احساس من یخ کرده از سرمای دهر
من تو را تا داغ بودم خواستم ، دیر آمدی !