روا بود همه خوبان آفرینش را
که پیش صاحب ما دست برکمر گیرند
قمر مقابله با روی او نیارد کرد
وگر کند همه کس عیب بر قمر گیرند
| #سعدی |
هدایت شده از نهان»
بزرگواران لطفا اگر ممکنه مدارک این بیمار عزیز رو ببینید که نامه اش رو هم ارسال کردم در مرکز آفرینش بستری هستند و برای شهریه و خرید دارو و کوچکترین هزینه ها و مایحتاج روزانه ، خیلی درمانده و نیازمند کمک هستند ...
مادر و پدر پیر هستن و توان کار ندارند و حتی منزل مسکونی هم ندارند و به صورت سرایداری در یه روستا با کمترین امکانات زندگی میکنند و خواهر بیمار هم نظافت منازل کار میکنه و درآمدش پایینه و کفاف نمیده ... میتونید بررسی هم کنید.
به خیریه ها هم معرفی شدن ولی بدهکاری ها و مخارج زیاده و خیریه ها تقبل نمیکنند مگر به صورت محدود ...
اگر میتونید توی کانالتون نشر بدید هرکس هر چقدر که میتونه در حد توان اگر صدقه ای یا نذری دارید انفاق کنید واقعا خانواده گرفتار و نیازمندی هستند اجرتون با خدا ان شالله خدا براتون جبران کنه به بهترین شکل ...
مستندات هم موجوده...
5892101324879432
بنام فاطمه شکری
با تشکر مددیار معلولین🙏
➥︎‹‹@goftemanedini_nokhandan››│
یه دیالوگی تو سریال وست ورد بود که میگفت:« این لذت های شدید، عواقب وخمی دارند».
و چقدر قشنگ روزای اولِ رابطه رو توصیف میکنه
در حضور خارها هم میشود
یک یاس بود...
در هیاهوی مترسک ها
پر از احساس بود...
میشود حتی
برای دیدن پروانه ها...
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود...
دست در دست پرنده
بال در بال نسیم
ساقه های هرز این اندیشه ها را
داس بود...
کاش می شد
حرفی از "ای کاش" ها
هر گز نبود...
هر چه بود احساس بود و
عشق بود و
یاس بود...!
آن کلمهی دردناک را گفت
ساکت شدم
از اتاق بیرون رفتم
سهسال بعد
برگشتم
مهمانها رفته بودند
کلمه
آنجا بود !
| سارا محمدی اردهالی |
چه رنجی است خوابیدن زیر آسمانی
که نه ابر دارد، نه باران.
از هراس، از کلمات،
هرشب خوابهای آشفته میبینیم.
به این جهان آمدهایم که تماشا کنیم؛
صندلیهای فرسوده و رنگباخته
سهم ما شد.
انتخاب ما مرواریدهای رخشان بود.
| احمدرضا احمدی |
وقتی نسیم نیمهشب
از باغ سیب برمیگردد
راز از کنار زلف تو آغاز میشود...
| منوچهر آتشی |
من دنیای واقعی را دوست دارم
زیستن در ناممکنها بیهوده و غمانگیز است
نمیشود از رنگ دریا ماهی گرفت
نمیشود از عکس درختان میوه چید
برکههای رویا، پرندگان را سیراب نمیکنند
مرا ببخش
فراموشت کردم
نمیتوانستم به دیواری در دوردستها تکیه کنم!
| رسول یونان |
عشق
راهیست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از...
من فکر میکنم
فقط عشق میتواند پایان رنجها باشد.
| رسول یونان |