یه دیالوگی تو سریال وست ورد بود که میگفت:« این لذت های شدید، عواقب وخمی دارند».
و چقدر قشنگ روزای اولِ رابطه رو توصیف میکنه
در حضور خارها هم میشود
یک یاس بود...
در هیاهوی مترسک ها
پر از احساس بود...
میشود حتی
برای دیدن پروانه ها...
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود...
دست در دست پرنده
بال در بال نسیم
ساقه های هرز این اندیشه ها را
داس بود...
کاش می شد
حرفی از "ای کاش" ها
هر گز نبود...
هر چه بود احساس بود و
عشق بود و
یاس بود...!
آن کلمهی دردناک را گفت
ساکت شدم
از اتاق بیرون رفتم
سهسال بعد
برگشتم
مهمانها رفته بودند
کلمه
آنجا بود !
| سارا محمدی اردهالی |
چه رنجی است خوابیدن زیر آسمانی
که نه ابر دارد، نه باران.
از هراس، از کلمات،
هرشب خوابهای آشفته میبینیم.
به این جهان آمدهایم که تماشا کنیم؛
صندلیهای فرسوده و رنگباخته
سهم ما شد.
انتخاب ما مرواریدهای رخشان بود.
| احمدرضا احمدی |
وقتی نسیم نیمهشب
از باغ سیب برمیگردد
راز از کنار زلف تو آغاز میشود...
| منوچهر آتشی |
من دنیای واقعی را دوست دارم
زیستن در ناممکنها بیهوده و غمانگیز است
نمیشود از رنگ دریا ماهی گرفت
نمیشود از عکس درختان میوه چید
برکههای رویا، پرندگان را سیراب نمیکنند
مرا ببخش
فراموشت کردم
نمیتوانستم به دیواری در دوردستها تکیه کنم!
| رسول یونان |
عشق
راهیست برای بازگشت به خانه
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سفر
بعد از...
من فکر میکنم
فقط عشق میتواند پایان رنجها باشد.
| رسول یونان |
نشستهام به نوشتن دارایی های زندگی ام:
یک کتابخانه، تو، چند دیوان شعر
یک چادر سفید گلدار، تو، استکانهای چای، تو
قاب عکس یادگاری، تو، ظرف شکلات، تو، تو
جعبه مدادرنگی، تو، تو، تو، تو، چندتایی شعر
گلدان حسن یوسف، تو، تسبیح یادگاری، تو، تو
میبینی!
بی تو...
ندارترین زن روی زمینم!
| فاطمه بهروزفخر |