یک نفر را میشناختم
که در وداع با یک شهر
فقط چمدان اش را میبوسید
زیرا که تنها بود.
| احمد یاووز / ترجمه: سیامک تقی زاده |
مهم ترین کاری که یک پدر می تواند برای فرزندانش انجام دهد،
این است که عاشق مادرشان باشد...
چون بچه ها با لبخند مادر میخندند و با گریه اش میگریند
| تئودور هسبورگ |
آرام به شانهام میزند
که بگوید هستم
پلکهایم را شاید بلرزاند
ریشههایم را نه!
مردی که من دوستش دارم
پاییز است...
| پریسا صالحی |
جنگ باشد ،قحطی باشد،قهوه ام تلخ باشد،سرد باشد،چه اهمیتی دارد
تو باشی
همه چیز خوب است … :)))))
- آینه آفتاب ؛
《درون دل ، نهان نقشی ست از تو!》
《و مُرد در من هرآنچه زنده است》
هدایت شده از تشویش!
«إبتسم؛فلا محبتهم تبني لك قصراً،ولا كرههم يحفر لك قبراً..!»
لبخند بزن، که نه محبتشان برای تو قصر میسازد،و نه نفرتشان تو را در قبر میکند..!
اگر تو نامم را صدا نزنی
صداهایی که می شنوم
چه فرقی خواهند داشت با سکوت؟
اگر تو نامم را صدا نزنی
چه فرقی خواهم داشت
با آن ها که هرگز به دنیا نیامده اند؟
چه فرقی خواهم داشت با دیگران؟
چه فرقی خواهم داشت با خودم؟
صدایم کن
صدایم کن تا بدانم چه کسانی نیستم!
| کیانوش خان محمدی |
.
.
گاهی آدم نباید هِی فکر کُند
باید یک بلیطِ قطار
به مقصد نامعلوم بگیرد وُ
برود گُم شود..!
|#هادی_قنبرزاده|
.
ميشود تنها شويم يک بوسه از چشمت کنم؟
حلقه ي پيوندمان را دزدکي دستت کنم؟
ميشود هر ثانيه نام مرا نجوا کني؟
من بگويم “جان” ولي با بقيه بدتا کني؟
ميشود آغوش تو منزلگه جانم شود!؟
چشم تو جانم بگيرد عشق مهمانم شود؟
ميشود مردم بدانند من چقد ديوانه ام؟
جز تو ديگر هيچ بينم با همه بيگانه ام.؟!
آنقدر ديوانه ام تا هر که ميبيند مرا
آه تلخي ميکشد با خنده ميپرسد چرا؟
دلخوشی هایمان را در کاغذهای کاهی
که دزدکی از دفتر جدا می کردیم
پیچاندیم و دور انداختیم
|#مهدی_ملک|