گفت ای مجنون شیدا ، چیست این؟
می نویسی نامه ، بهر کیست این؟
گفت : مشق نام لیلی میکنم
خاطر خود را تسلی میکنم
چون میسر نیست من را کام او
عشق بازی میكنم با نام او
#جامی
اونجا که #مولانا میگه:
مکانم لامکان باشد نشانم بینشان باشد
نه تن باشد نه جان باشد که من از جان جانانم
قائِلُ :
کَیفَ طَعم الحُبِ؟
قُلتُ لَهُ :
الحُبُ عًذبُ و لَکِن فیهِ تَعذیبُ !
و گفت:
طعم عشق چگونه است؟
گفتمش:
عشق گواراست اما رنج دارد..!
همه آنهایی که مرا میشناسند،
میدانند چه آدم حسودی هستم.
و همه آنهایی که تو را میشناسند...
لعنت به همه آنهایی که تو را میشناسند!
|#نزار_قبانی|
- آینه آفتاب ؛
《دلیل عشق فراموش کردن دنیاست》
《شاخه تا آمد به برگش خو كند پايیز شد ..》
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریور بیچاره حلق آویز شد
مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد
کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...
| فرهاد شریفی |
تجربهی دوست داشتن، یک خوشبختی است. گاهی حتی فراق، خوش است. خصوصا اگر از تبوتاب اولیه عبور کرده باشی. اجازه دهی غبارها بخوابند. آرام بگیری و قبول کنی.
عشق به قلب آدم غَنا میبخشد. تجربهی این رنجها خوب است و یک گنجینه در ته قلبِ تو پُر میکند، اگر درست شناساییاش کنی.
آلبر کامو در زمانهی دوری از یار نوشت: "حتی جدا از تو، چیزی در من سکونت داشت."
در غیبت معشوق، چیزی از او در تو ساکن میشود.
چیزی حتی بهتر از او.
| معین دهاز |