ردپای نفست ماند و نفس گیرم کرد
لشکر خاطره ات آه که تسخیرم کرد
مثل تو هیچ کسی در دل من جای نداشت
جُز تو این عشق مرا از همه کس سیرم کرد
آسمان غم تو شوق پریدن راکشت
بال پرواز مرا بست و به زنجیرم کرد
مثل پاییز منم عاشق زارت بودم
آخرش درد خزانِ تو زمین گیرم کرد
رفته ای از بَرَم و از دل من بیخبری
آه این خاطره ی لعنتی ات پیرم کرد
|هادی نجاری|
چه کُلاهی به سَرَم رفت، کبوتر بودم
یک نفر آمد و با شُعبده خرگوشم کرد
|#کاظم_بهمنی|
آنچه میجويی تويی
و آنچه میخواهی تويی
پس زِ تو
تا آنچه گم کردی
ره بسيار نيست...
|عطار|
نوشته بود: کسی را چنان دوست داری که برایش بجنگی؟ نوشتم: از جنگها برگشتهام، با زخمها و موی سپید؛ و یاد گرفتهام صبور باشم و به تماشا قانع!
|حمید سلیمی|
بازنگرد، که عشقِ من نیمکتی در تفرجگاهی عمومی نیست که هر بار بخواهی آن را ترک کنی و هر زمان که بخواهی به آن بازگردی!
|#غادة_السمان|
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[آدمیزاد است دیگر؛دوست دارد دق کند...]
گاهی باید رها کرد
باید نخواست ، باید نداشت
باید گریخت ....
از انتطارهایی که آدم را پیر
و دردهایی که آدم را شکسته می کنند ....
|#نرگس_صرافیان_طوفان|
کمر خم کرد هر کس برد بارِ عشق را بر دوش
جوان شد پیر، گل شد سر به زانو، بید شد مجنون
|#فاضل_نظری|