بیا که بر سر آنم که پیش پای تو میرم
ازین چه خوشترم ای جان! که من برای تو میرم؟
ز دست هجر تو جان میبرم به حسرتِ روزی
که تو ز راه بیایی و من به پای تو میرم
بسوخت مردم بیگانه را به حالت من دل
چنین که پیش دل دیر آشنای تو میرم
ز پا فتادم و در سر هوای روی تو دارم
مرا بکشتی و من دست بر دعای تو میرم
بکن هر آنچه توانی جفا به سایهی بیدل
مرا ز عشق تو این بس که در وفای تو میرم
|#هوشنگ_ابتهاج|
وعده دادی وقت جان دادن، به بالین من آیی
جانم از هجرت به لب آمد، نمیایی؟ بمیرم؟..
☆
چشمان تو را پر از غزل خواهم کرد
در کام تو انگشت عسل خواهم کرد
بااینکه شـده بـهـای عشقت سنگین
یک روز ولی تو را بغل خواهم کرد!
|#جواد_محمدی_دهنوی|
گل چو خندید محال است دگر غنچه شود
سر چو آشفته شد از عشق، بهسامان نشود
| #صائب_تبریزی |
دلخوش به جمع کردن یک مُشت آرزو
این شادی حقیر! همین است زندگی...
| #فاضل_نظری |
ماه از هر سمت و سو ماه است همچون روی تو
دیدم از هر زاویه زیبایی ات بکر است و ناب
گرمی لبخند از آواز بنان برداشته
چشم از فیروزههای اصفهان برداشته
حس معصوم نگاه غرق در اعجاز را
از دعاهای مفاتیح الجنان برداشته
بعدها هرکس بخواند نقلی از زیباییش
از غزلهای من آتش به جان برداشته
عشق مدتهاست این روح سراسر درد را
برده بر بام جنون و نردبان برداشته
فکر کن گنجشک باشی و ببینی گردباد
جفت معصوم تو را از آشیان برداشته
بشکند دستش گلم هرکس تو را از من گرفت
کیسه باروت از ستارخان برداشته
| #حامد_عسکری |
دستم را فشرد
و به نجوایم سه حرف گفت.
سه حرفی که عزیزترین دارایی تمام روزم شد:
« پس تا فردا .»
ریش تراشیدم دوبار
کفشهایم را برق انداختم دوبار
لباسهای رفیقم را قرض گرفتم با دو لیر
که برایش کیکی بخرم،
قهوهای خامه دار.
حالا تنها بر نیمکتم
و گرداگردم عشاق، لبخند زنانند
و برآنم که
ما را نیز لبخندی خواهد بود
شاید در راه است
شاید لحظهای یادش رفته
شاید...شاید...
| محمود درویش |
#افلاطون عشق را
«جنون الهی دانسته که نفوس قدسی
و ارواح عالی بدان مبتلا میشوند
و علاجش جز فنا و مستغرق شدن
در معشوق و بقا یافتن به شهود وصال،
نخواهد بود»
_
- آینه آفتاب ؛
《تو آن آزارِ شیرینی که دلخواه است تکرارت》
《هوای زیستن، یا رب چنین سنگین چرا باید؟》