بگو به عشق که دیگر مرا صدا نکند
مرا دوباره دچار چنین بلا نکند
طلای مسشدهام را به موزهها بدهید
که تا همیشه دلی میل کیمیا نکند
بگو ندیده بگیرد تمامِ بودِ مرا
بگو به مردن من نیز اعتنا نکند
دو نقطهام وَ دگر هیچ... نقطهچینم را
-دروغ و راست- بگو شرح ماجرا نکند
نه من به سود خود از عشق میگریزم، عشق
عقوبت است، نصیب کسی خدا نکند
دعا کنید که تا این قصاص پیش از جرم
هرآنچه بر سرم آورد، با شما نکند...
- آینه آفتاب ؛
《إخفاءُ الإشتياق، إختناق؛'》
《تنم افتاده خونین زیر این آوار شب.》
آبان
دردانه
پاییز است ...
نه مثل مهر دلش پیش
تابستان جا مانده و
نه مثل آذر چشم به راه
زمستان است ...
هوایش هوایی میکند آدم را
برای قدم زدن ،
نم باران ،
برگ ریزانش
خوش رقصی میکند
و چه چشم نواز است
دُردانه ی فصل دلتنگی ...!!!
|#زهرا_آذرینوش|
من نمیخواستم عاشق بشوم
اما حیف
مخملِ گرمِ صدای تو مرا جادو کرد !
|#ساناز_نجفی|
چه غربتی داشته #شهریار وقتی گفته؛
"آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی
کی بود؟ کجا رفت ؟ چرا بود و چرا نیست"
تا آخر عمر
درگیر من خواهی بود
و تظاهر میکنی که نیستی ...
من میدانم به کجای قلبت شلیک کرده ام
تو دیگر خوب نخواهی شد.
|#افشین_یداللهی|
اولین باری که دیدمش، حدود یک ساعت
با هم نشستیم و چای خوردیم وقتی بلند شد
بره پرسید راستی تو چند سالت بود؟!
به چشماش نگاه کردم و گفتم یک ساعت..
_
- آینه آفتاب ؛
طومار عاشقانه فرستادمش ولی... پاسخ دوخط نوشت که؛ خواندیم ، یا علی!
گفتم:
برادرشما کارِتباتفنگـه،منباکتاب
هیچجورهبهمنمیخوریم :)))))))))
گفت :شمایکیازونکتاباییکه
خوندیُبگوتاخلاصشوبگم ...
حرفنمیزدکهنقلونباتپخشمیکرد