به چه چیز تو این قدر وابسته شدم؟!
به چشمانت که مرا نگاه نمیکنند؟
یا به قلبت که مال من نیست؟
اگر بدانی وقتی نیستی چقدر بیهوده ام
تلخم ، خرابم ، هیچم ...
اگر بدانی
هیچوقت نمیروی
حتی به خواب ...
|عباس معروفی|
چیزهای زیادی بوده و هست که دوست داشتم، لذت به دست آوردنشان را تجربه کنم.
مثلا همیشه دلم میخواست صاحب بالن بزرگی باشم؛ بعد در حالیکه آذوقه یک سفر طولانی را جمع کردهام، دور دنیا را آنقدر بگردم تا هیچ جایی برای دیدن باقی نماند.
دوست داشتم اولین زنی باشم که پایش را روی کره ماه میگذارد و از آن بالا زمین را مثل نقطهای کوچک میبیند.
دوست داشتم نویسنده بزرگی باشم که برای خرید کتابهایش صف میبندند...
دوست داشتم مزرعه آفتابگردان داشتم و صبحها خودم شیر گاوهایم را میدوشیدم...
میخواستم رئیس جمهور باشم... وزیر... پزشک... وکیل...
اما از میان تمام اینها....
زنی هستم که به دوست داشتن تو، اکتفاء کرده است!
| فاطمه بهروزفخر |
و حب الوحده شعور لايعرفه إلا من جرب الخذلان كثيراً
و «عشق به تنها بودن» احساسیست که هیچکس نمیشناسدش، مگر کسی که «رها شدن» را بسیار تجربه کرده باشد.
هدایت شده از •مَذْكُورُ•
ولی باور کن نیازی به داد و بیداد نیست، اون کسی که بخواد صدات رو بشنوه پچپچ تو هم براش کافیه