- آینه آفتاب ؛
من از شمشیر ابرویت نوشتم شعر و فهمیدم که روزی کشته خواهم شد در این «بیت المقدسها»
وضو نگرفته حتی در خیالم دیدنت کفر است
برایم آیت پروردگاری به همین قرآن ((:
باران تمام شد ، پل رنگین کمان شکست
دیگر دری گشوده نشد بعد از آن شکست
صدها ستاره یافتم از بام او ولی
وقت فرود آمدنم نردبان شکست
آن شب قرار آخرمان را گذاشتیم
از صندلی بلند شد و استکان شکست
پر زد دقیقه های سرانجام بین ما
ساعت به خواب رفت و زمان در زمان شکست
هرگز گمان مبر که دلم را شکسته ایی
با هر قدم که دور شدی استخوان شکست
میل شکار و حسرت دیدار داشتم
تا تیر را به گوش رساندم کمان شکست
این بود ماجرای غریبی که داشتیم
اول : دو قلب ، بعد : سفر ، ناگهان : شکست !
|#احسان_افشاری|
تو وقتى درس ميخوانى حواست مى پرد از من
به درس و بحث و تحصيلت حسادت مى کنم اصلا"...
آنکه می گفت :
منم بهر تو غمخوارترین !
چه دل آزارترین شد
چه دل آزارترین...
|#فریدون_مشیری|
از من چه مانده در قمار آرزوهایم
میبازم و "تقدیر" و "قسمت" نام میگیرند!!
|#وحید_سرآبادانی_امید|
چون سبویی که شکستهست و رخِ چشمه نبیند،
کو امیدی، که دگرباره همآغوش تو گردم؟
لالهی صبحِ بهارم که درین دامنِ صحرا
آتشِ داغِ گلی شعله کشد از دم سردم!
|#محمدرضا_شفیعی_کدکنی|
دوباره طبق معمول همیشه دیر کردی
مرا یکبار دیگر با خودم درگیر کردی
دلم میجوشد انگاری شبیه سیر و سرکه
کمی دقت به ساعت کن،ببین! تاخیرکردی
نه یک زنگی،نه حتا یک پیام خشک وخالی
مرا کردی مچاله ، کنج خانه پیر کردی
هزار و یک خیال منفی و بد میکنم خب
مبادا دل به او دادی ، همانجا گیر کردی!!
نمی گویم که با مردم نباید گفتگو کرد
ولی شاید دلت را بینِ شان تکثیر کردی
تو اصلن حال و احوالی نمی پرسی جدیدا
تو اصلن تازگیها ساکتی، تغییر کردی
|#علی_قهرمانی|