هدایت شده از پرازهیچ'؛
از سر شب که به تسخیر خیالت بودم
دیده میکرد تماشا دل بیزار مرا(؛
هدایت شده از پرازهیچ'؛
وقتی میبینی دوستات یکی یکی دارن میرن از پیشت و خاطره هاشونُ برات یه البوم میکنن که تو ذهنت فقط با خاطراتشون خوش بگذرونی، حرف بزنی و...
با هر رفتن، یه تیکه از وجودت کنده میشه و همسفر بقیه زندگیشون میشه💔(:
هدایت شده از پرازهیچ'؛
نمیتونم هضم کنم رفتارشونو
حرکاتشون، طرز صحبت..
برای همینه که تو دلم گریه میکنم براش.
- آینه آفتاب ؛
«هنگامی که فقر از در وارد شود، عشق از پنجره میگریزد»
«خالی میکنن پشتتو؛ حتی سایه ها-!»
هدایت شده از شاھبیت
ساعتی که ایستاده ، شمعی که تا انتها سوخته
ساعت باز کار خواهد کرد
شمع از ذره های خود دوباره ساخته
میشود
فقط بار اول بود که نگران پایان عمرشان بودم
دفعه بعدی ..
به فکر مرهمی برای زندگی دوباره
𝄒 ѕнαнвєιʏт .
هدایت شده از - ۅیـࢪان -
درون من را هیچکس نمی تواند ببیند
حتی نزدیکترین کسانِ من، تازه چه میتوانند بکنند؟!
در نهایت احساس همدردی..
- vιιʀᴀɴ -
هدایت شده از - هیـوٰآ -
دردم از یاࢪ اسٺ و درمان نیز هم ؛
دݪ فداۍ او شد و . . .
جان نیز هم !
هدایت شده از - توھمات!
بعد به خودم میآیم و میبینم که ای دل غافل، چهل سال گذشته و من تبدیل به پیرمرد ابلهی شدهام که کسی دوستش ندارد. فرزندم که دیگر بزرگ شده و خودش خانوادهای به هم زده به خانهمان میآید. نوهام، با تفنگ اسباببازیاش بالا و پایین میپرد و سرسام را مهمان جمجمهام میکند. در آن لحظه، مطمئنم یاد تو، مثل همیشه که سرزده میآید، ناگهان رجوع میکند به ذهنم. غم شدیدی گریبانم را میگیرد. بعد نوهام تفنگش را به سمتم میگیرد و تیری خیالی شلیک میکند. هر آدم بالغی، هرچقدر هم که جدی و عبوس باشد، وقتی در معرض شلیک تقلبی کودکی قرار میگیرد، میداند که باید خودش را به مردن بزند. قاعدهاش همین است. من هم که خاطراتت، یاد تنت و عطر جانکاهش روحم را میشکافد، ناگهان خودم را به مردن میزنم و همانجا واقعاً میمیرم.
این تمام زندگی من است بدون حضور تو.