برایت آرزوهای ساده می کنم
آرزو می کنم
شب ها خواب های خوب ببینی
و صبح ها سر حوصله ملافه های سفید را مرتب کنی،
پنجره اتاقت را باز کنی
و هنگامی که چایت را می نوشی
آفتاب روی گونه ات بنشیند.
آرزو می کنم
به کسی که دوستش داری بگویی،
دوستت دارم
اگر نه امیدوارم قدرت این را داشته باشی
که لبخندهای مصنوعی بزنی
آرزو می کنم
کتاب های خوب بخوانی،
آهنگ های خوب گوش کنی،
عطر های خوب ببویی،
با آدم های خوب حرف بزنی و فراموش نکنی
که هیچ وقت دیر نیست
بودن چیزی که دوست داری باشی.
هدایت شده از پرازهیچ'؛
خواهشاً هنگام نوشیدن، رُژَت را پاک کن
من به ردّ رژ به فنجان هم حسودی میکنم!
هدایت شده از - توھمات!
هر دو نقاب سمجی بر چهره داشتند که با چکش هم کنده نمیشد.
ناباورانه والدینم را نگاه کردم؛
به روح ولرم و نرمنشدنیشان.
تنها کاری که ازم برمیآمد این بود که مشت گرهکردهام را تکان بدهم و به این حقیقت فکر کنم که میل آدمها به بردگی قابل باور نیست.
بعضی وقتها چنان آزادیشان را پرت میکنند کنار، انگار داغ است و دستشان را میسوزاند.
-جزء از کل
چقدر میتوانم بیدار شوم
و ببینم که پهلویَم نیستی
و زندگیام یَخ کرده و منجمد است
چِقدر؟ تا کِی؟ تا کجا؟!
خواستم در بکنم سیزدهم را، ناگه...
روسری از سر تو وا شد و بیچاره شدم
دست در سبزه وچشمم پی چشمان توبود
گره زلف تورا دیدم و آواره شدم♥️"
هدایت شده از هیچ²
روز سیزده بدر، تو هوای آفتابی و بهاری، دور از خانوادش تو خونه مونده بود، احساس خستگی میکرد، کاکتوسای روی میزش همه خشک شده بودن، فقط چندتا واسش مونده بود، به همون چندتا زل زده بود و فکر میکرد، به سیزده روزی که از سال نو میگذشت، به سال پیش، به آدمایی که اومدن تو زندگیش و موقع رفتنشون هرکدوم یکم از جونشو با خودشون بردن و برنگشتن. به کارایی که میتونست انجام بده تا زندگیش بهتر شه ولی انجام نداد. احساس نامفید بودن میکرد. یکمم پوچی. از قوی بودن خسته بود، از لبخند زدن و تظاهر به اینکه همه چی خوبه. دلش میخواست تو بغل یک غریبه گریه کنه و داستان زندگیشو تعریف کنه. از تکست نوشتن تو یه چنل و پاک کردنشون هم خسته شده بود. دلش خیلی چیزا میخواست، چیزایی که هیچ وقت نمیتونست به دستشون بیاره. با سوختن انگشتاش به خودش اومد متوجه به ته رسیدن سیگارش شد. فهمید حتی یه کامم نگرفته و طی فکر کردنش اخرین سیگار تو بستش تموم شده. و دیگه نه پولی داره که بخواد یه پاکت دیگه بگیره نه حوصله ای. از پنجرش به خونه های همسایه نگاه کرد و گفت :" این لجنکده پر از آدماییه که سیگارشون بدون اینکه یکم ازش بکشن تموم میشه و انگشتاشون میسوزه، دریغ ازین که بفهمن یه روزی میاد که نمیتونن پاکت جدید بخرن و واسه همیشه تو حسرت کشیدن نخ آخر میمونن."
یک نفر گفت :
خدا!
کاش که عاشق بشوم.
شد و در پیچ و خم عشق
خدا را گم کرد.
- سید تقی سیدی