هدایت شده از هیچ²
روز سیزده بدر، تو هوای آفتابی و بهاری، دور از خانوادش تو خونه مونده بود، احساس خستگی میکرد، کاکتوسای روی میزش همه خشک شده بودن، فقط چندتا واسش مونده بود، به همون چندتا زل زده بود و فکر میکرد، به سیزده روزی که از سال نو میگذشت، به سال پیش، به آدمایی که اومدن تو زندگیش و موقع رفتنشون هرکدوم یکم از جونشو با خودشون بردن و برنگشتن. به کارایی که میتونست انجام بده تا زندگیش بهتر شه ولی انجام نداد. احساس نامفید بودن میکرد. یکمم پوچی. از قوی بودن خسته بود، از لبخند زدن و تظاهر به اینکه همه چی خوبه. دلش میخواست تو بغل یک غریبه گریه کنه و داستان زندگیشو تعریف کنه. از تکست نوشتن تو یه چنل و پاک کردنشون هم خسته شده بود. دلش خیلی چیزا میخواست، چیزایی که هیچ وقت نمیتونست به دستشون بیاره. با سوختن انگشتاش به خودش اومد متوجه به ته رسیدن سیگارش شد. فهمید حتی یه کامم نگرفته و طی فکر کردنش اخرین سیگار تو بستش تموم شده. و دیگه نه پولی داره که بخواد یه پاکت دیگه بگیره نه حوصله ای. از پنجرش به خونه های همسایه نگاه کرد و گفت :" این لجنکده پر از آدماییه که سیگارشون بدون اینکه یکم ازش بکشن تموم میشه و انگشتاشون میسوزه، دریغ ازین که بفهمن یه روزی میاد که نمیتونن پاکت جدید بخرن و واسه همیشه تو حسرت کشیدن نخ آخر میمونن."
یک نفر گفت :
خدا!
کاش که عاشق بشوم.
شد و در پیچ و خم عشق
خدا را گم کرد.
- سید تقی سیدی
هدایت شده از عاشقان امام زمان(عج)
-! سیزدهراهمهعالمبهدرامروزازشهر
منخودآنسیزدهمکزهمهعالمبهدرم.
رکعتِ چَندم... کجا بودَم... نمیدانَم! ولی
بُرد نامَت را کسی، یادَت نَمازم را شکست!
من برای دوست داشتن آدم های دور و برم ؛
دنبال چیزهای عجیب نمیگردم ...
یک نگاهِ عاشق ،
یک قلبِ نگران ،
یک دستِ نوازشگر ،
و یک پایِ ماندن
برایم کافی ست ...