'دوست داشتـــن ما
بازی برف و خورشید بود
هـر چقـدر ...
عاشقـانـه تـر مـی تابیـدم
محو تر میشدی (((((:
- آینه آفتاب ؛
«خیال مایلِ بی رنگی، و جهان همه رنگ»
«من مملو از خیالِ او؛ او خالی از خیالِ من»
هدایت شده از پرازهیچ'؛
ابر خاکستری بی باران دلگیر است؛
و سکوتِ تو پسِ پردهی خاکستریِ سردِ کدورت افسوس!
سخت دلگیر است
این قَدَر این پا و آن پا کردنت هم خوب نیست!
اقتدا بر روزه ی شک دار گاهی لازم است"
روزه بی بوسیدنت سی روز را جان کندن ست
پس شکستن پیش از افطار گاهی لازم است(:
هدایت شده از - توھمات!
چادر و روسری که با ضرب و زور بر سر خانمها بشود از صدتا بیحجابی هم بدتر است
تحمیل در لباس دین ، از هر چیزی بد تر است
- آسد محمود
هدایت شده از پرازهیچ'؛
ترس او، ترس از مرگ نبود. نه، ترس از مرگ سالهای سال بود که در قلبش وجود داشت و همراهش زندگی میکرد. سایهای بود که به سایه خود او اضافه شده بود!