«🖤🎧»•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•-•
🎧 ⃟🖤| ⇢ پر از آیموی و کلیپای ناب💔
🎧 ⃟🖤| ⇢ پر از اهنگا و تکسای خاص👑
➣●|𝙅𝙊𝙄𝙉⊰❥
https://eitaa.com/depical🥂⃟✨
هدایت شده از ویرگول|Viirgooll
من هیچ وقت نتونستم بد باشم؛
خیلی زور زدم یکم بد باشم؛
چون وقتی بد باشی ، بیشتر طرفدار داری!
ولی نتونستم بد باشم ، نتونستم بدی کنم؛
همش دلم سوخت و با این حس نتونستم کاری کنم؛
همین بود ک شدم آدم بده؛ شدم آدم نادون؛
آره ، تو این دنیا ، خوب باشی بد دیده میشی:)
@viirgooll
هدایت شده از - مُشَّوَش -
هرچی کرمتونِ واس حال دل یه نفر دعا کنید لطفا . .
هدایت شده از - توھمات!
چند روز بود که با ورق فال میگرفتم.
نمیدانم چطور شده بود که به خرافات اعتقاد پیدا کرده بودم،جداً فال میگرفتم!
یعنی کار دیگری نداشتم،کار دیگری نمیتوانستم بکنم،
میخواستم با آینده خودم قمار بزنم.
نیت کردم که کلك خود را بکنم،
خوب آمد...
- صادقهدایت
سرم را پايين انداخته بودم و به سرعت به سمت خيابان اصلی حركت ميكردم. شبيه آنهايی كه كار اورژانسی دارند. مدام در ذهنم عطرها را مرور ميكردم، همه شان را حفظ بودم، نه فقط اسمشان را، حتی ميتوانستم بويشان را از چند متری تشخيص بدهم.
يك لحظه خنده ام گرفت. تا همين چند ماه پيش درست مثل گل، به عطر هم علاقه ی زيادی نداشتم و فوق فوقش براي خودم يك ادكلن و اسپری معمولی ميخريدم اما حالا يك پا عطرشناس شده بودم. با عجله وارد اولين عطر فروشی بزرگ شدم و مثل ديوانه ها به سمت فروشنده بدنم را ميكشيدم. فروشنده مرد جوان خوش تيپی بود كه جای لبخند فروشنده ها، در صورتش ارامش پاشيده بود. قيافه اش جوری بود كه انگار دهه ٢٠ است و يك مستشار فرانسوی اولين عطرفروشی تهران را افتتاح كرده است.
تا من را ديد مشتری های ديگرش را ول كرد و سمتم آمد و سفارشم را پرسيد. گفتم كوكو شنل، باربری، ايو سنت لورن، منيفستو باشه. يه دونه كارولينا هررا هم بديد مرسی. خيلی تعجب كرد، حق هم داشت. به من نميخورد براي ٤ زن عطر بخرم. نه وجناتم شبيه پولدارها بود و نه قيافه ام شبيه دختربازها. خودم هم خنده ام گرفته بود. اصلا قيمتشان را نميدانستم اما به هر زوری كه بود به اندازه كافی پس انداز كرده بودم.
مغازه خيلی لوكس بود و مطمئن بودم جنس تقلبی ندارد. عطرها را كه آورد همه را بو كردم، اما هيچ كدام آشنا به نظر نمی آمدند. هی قهوه ی اين ور ميز را بو ميكردم و دوباره امتحان ميكردم تا اين كه فروشنده دوزاری اش افتاد و توي چشمهايم خيره شد. در همان يك لحظه كلی حرف زدند چشمهايمان، نيازي به توضيح نبود، فقط ميخواست آرامم كند. گفت "ببين رفيق اينجا عطرفروشيه نه بو فروشی! عطرها همه جا يه بو نيستن! جوهر خالكوبيه، تا روي بدن حك نشه بوی خودشو نميگيره". حسابی نااميد شده بودم. معذرت خواهی كردم كه بزنم توی دل خيابان كه مانع رفتنم شد.
"ببين رفيق من حدودای سن تو كه بودم، دانشجوی مكانيك بودم. آينده م مشخص بود. شاعر هم بودم؛ اما همه ي اينارو گذاشتم كنار و عطر فروش شدم، ميدونی چرا؟"
اين را كه گفت به فكر فرو رفتم. ميدانست زبانم باز نميشود خودش ادامه داد. "ببين رفيق من دنبال عطرش نگشتم! خودم خيلي زود فهميدم اون بويی كه ميخوام تموم شده، عطر فروشی زدم كه ديگه به فكر بوی تنش نيفتم!"
بعدش هر دو لال شديم، او بيشتر!
درست وقتی میگویی فراموشش کردم
آهنگی پخش می شود
کسی مثل او می خندد
یک نفر عطری می زند...
که بوی او را می دهد
و همه ی فراموشی هایت هدر می رود
- آینه آفتاب ؛
«من مملو از خیالِ او؛ او خالی از خیالِ من»
« چقدر عاقلند آنهایی که در عشق احمق اند»