هدایت شده از "•طعݥ ݪذیذ~خـــۅڹ°"-!
#۴
"طعم لذید خون"
داشتم رسمن دییونه میشدم
از ترس..
از صدای خنده هاشون..
بدون هیچ فکر کردنی جیییغ بلندی زدم و به نفس نفس افتادم..
صداها کم کم محو شدن..
دستمو از روی گوشم برداشتم و ایستادم..
به دور و برم نگاه کردم.
خورشید در حال طلوع کردن بود و هوا کمی روشن شده بود.
تونستم اطرافمو ببینم...
با چیزی ک دیدم به عمق بدبختیم پی بردم...
هیچ راه فراری نبود...
دایره ی بزرگی بود ک عمق زیادی داشت.
یه دایره ی کوچیک تر وسطش بود و من روی این دایره بودم.
نگاهی ب پایین انداختم....
پر از شاخه با تیغ های بلند و تیزی بود ک از دیوار بیرون زده بودن...
قطعا اگر میوفتادم پایین میمردم.
با نا امیدی سرمو اوردم بالا.....
نویسنده :!-"•Aყ∂a°"
@Bloodthirstyy
هدایت شده از - آشفتگیهبایدببخشید -
+ الان دوس داری کجا باشی ؟
- یه جایی که حس آرامش توش موج بزنه . . .
+ اصن همچین جایی سراغ داری😂؟
-آره ...جمکران : )
هدایت شده از lmfao
قلبمو بشکن. هزاربار بشکنش اگه دوست داری. بهرحال قلبم فقط مال خودته و تو میتونی بشکنیش.
هدایت شده از روغن معجزه گر علامه
ولا تجعل في قلبي إنتظاراً لشيء لن يأتي، يا الله
خدایا، در قلبم انتظار چیزی که اتفاق نمیافتد را قرار نده...
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم.
یک بوسه.
یک نگاه حتی حرامم باد!
اگر تو عاشق من نباشی.
احمدشاملو-