شرح دلتنگی من بیتو
فقط یک جملهست:
تا جنون فاصلهای نیست
از اینجا که منم...!
معشوق، دلشكنتر و من دردپيشهتر
او سنگتر زِ سنگ و من از شيشه شيشهتر ...
من پذیرفتم شکست ِخویش را ،
پندهای ِعقل ِدوراندیش را ،
من پذیرفتم که عشق افسانه است ...
این دل درد آشنا دیوانه است ؛
میروم شاید فراموشَت کنم
با فراموشی هم آغوشَت کنم ...
میروم از رفتنِ من شاد باش
از عذاب ِدیدنَم آزاد باش ...
گرچه تو تنهاتر از من میشوی ..
آرزو دارم شَبی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای ِ سرد را ...
آرزو دارم خدا شادت کند ،
بعد شادی تشنه ی ِنامَم کند
آرزو دارم شبی سردَت کند
بعد آن شب همدم ِدردت کند
تا بفهمی با دلم بد کرده ای ..
با وجودِ احتیاج
دست ِمرا
رد کرده ای !
از وحشت تنها شدن، با هر غریبی ما شدن
هرگز مبادا اینچنین مجنون شدن! لیلا شدن!
مبهوت و مات رنگها، دور از خدا فرسنگها
عشق است نامِ این جنون یا بندهی دنیا شدن؟
_
تظاهرهای تکراری! محبت های اجباری!
ولی از چشمهایت خوانده ام از عشق بیزاری!
زمستان نگاه تو سراسر سوزِ سرما بود!
وَ گفتی: «دوستت دارم!» ولی از روی ناچاری!
به قلبت ره نخواهد برد هرگز مهر من! جانا!
تو در آن سنگ خارا بذر عشقم را نمی کاری!
من و شب های طولانی، وَ هق هق های پنهانی
وَ حیرانی، پریشانیّ و ویرانیّ و بیداری!
کنار پنجره هر شب قرار ماه و چشمانم
من او را می دهم تسکین و او در حال دلداری!
غمت همواره با من هست هر شب تا سحر اینجا
کنار بسترم مشغول تیمار و پرستاری!
مپنداری که بیرون می رود از سینه ام مهرت
خوشم با لحظه های سخت و جانفرسای تبداری.
گرفتارم به گیسوی کمند فتنه انگیزت
نمی بینم از این دلدادگی خوشتر گرفتاری!
گلایه؟! سرزنش؟! نالیدن از جور تو؟! من؟! هرگز!
همان کن با دل زارم که قلباً دوست می داری.!