eitaa logo
- آینه آفتاب ؛
937 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
چه خوب می شد اگر در شریعتت بانو جواب بوسه شبیه سلام، واجب بود ! | رضا احسان پور |
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری! گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست!
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود شیطان رانده، سجده کنان عاشقت شود از تو بعید نیست میان دو خنده ات تاریخ گنگی از خفقان، عاشقت شود توران به خاک خاطره هایت بیافتد و  آرش، بدون تیر و کمان، عاشقت شود چشمان تو، که رنگ پشیمانی خداست درآینه، بدون گمان، عاشقت شود از تو بعید نیست ،قیامت کنی و بعد خاکستر جهنمیان عاشقت شود وقتی نوازش تو شبیخون زندگیست هر قلب مات بی ضربان، عاشقت شود از من بعید بود ولی عاشقت شدم... از تو بعید نیست جهان عاشقت شود | افشین یداللهی |
روح خدا🕶
بیا برگردیم به همان روزهایی که عاشقت نبودم... من دلم لک زده برای یک احوالپرسی ساده...
از من نپرسید خوبی چون راست راست نگا میکنم تو چشاتون دروغ میگم.
  " منّی رسالَهُ حُبّ و منکِ رِسالَهُ حُبّ و یَتَشَکَّلُ الرَّبیع..."   از نامه‌‌های عاشقانه‌ی من از نامه‌های عاشقانه‌ی تو بهار شکل می‌‌گیرد...  
https://eitaa.com/anche_nagooftam/9284 میگم مثل این شعرها آووو حتما پیدا کنم شعر قشنگ میزارم
میشه اولین پیامه کانالو سنجاق کنی من از اول شعرارو بخونم؟:) بله بله چشممم:)
هدایت شده از روح!
+کی بهت آسیب میزنه؟ -انتظاراتم.
امام هم امسال شرکت کرد.🌝
پیامش روی صفحه ی گوشی بالا اومد "جلوی در دانشگاه منتظرتم...تموم شدی بیا" یکم خیره به صفحه ی گوشی موندم،با مکث تایپ کردم: "کلاس دارم" فوری جواب داد: "یکشنبه ها تا سه کلاس داری" انگشتامو رو کیبورد به دروغ لغزوندم: "جبرانی انداخته استاد هماتولوژی" یه دقیقه نگذشت که پیامش رسید: "همکلاسیات دارن میرن همه...منتظرتم" از روی نیمکت جلوی دانشکده بلند شدم و بی عجله و قدم زنون رفتم تا در فنی،اونور خیابون با همون استایل همیشگیش وایساده بود،دست به جیب،با لبخند یه وری مغرورش! خیابونو رد کرد و رسید کنارم،فکر کردم قدم به زور تا بازوش میرسه! دستشو که تکون داد سمتم،هردوتا دستامو فرو کردم تو جیبامو نگاهمو دوختم به کفشام،آروم زمزمه کردم: "هوا یهویی خیلی سرد شد" جرئت نکردم دیگه نگاهش کنم،صدای خنده ی زورکیشو شنیدم: "بریم آب هویج بستنی؟!" آهسته گفتم: "سرده هوا،قهوه ی تلخو ترجیح میدم" دیگه نخندید،سرمای هوا دلیل خوبی نبود برای رد کردن پیشنهاد بستنی از طرف منی که بستنی به قول خودش دینم بود!!! دستاشو برد تو جیبش،قبلنا بهش گفته بودم این ژاکتتو دوست دارم،جیباش اندازه ی دستای جفتمون جا دارن،اما این بار دیگه حسرت نخوردم به گرمای دستایی که... دستشو حائل کمرم کرد و راه افتادیم،زیادی جنتلمن بود مرد من،گویا برای همه...! توو کافی شاپ همیشگی،کنار شیشه ی بخار گرفته ی رو به شلوغی خیابون دم غروب نشست جلوم،با انگشت اشاره خط انداختم رو بخار شیشه...یکم که گذشت شیشه به گریه افتاد! پرسید: "مطمعنی بستنی نمیخوری؟!" باید از یه جایی شروعش میکردم که تمومش کنم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: "میدونی،وقتایی که توی برف و کولاک زمستون میومدیم و بستنی میخوردیم و میخندیدی بهم و میگفتی دختر تو دیوونه ای،دیوونه نبودم...دلم گرم بود! دستامو که میگرفتی و میذاشتی توو جیب خودت، دستام گرم میشد و سلول به سلول جون میگرفت و راه میگرفت تا دلم...بعد دلم گامب گامب میزد واس عشقی که مال من بود،الان سردمه...شاید یه فنجون قهوه گرمم کنه!" نمیدونم چقدر توو سکوت گذشت،به حرف اومدم: "دیروز با زهرا رفتیم تا ولیعصر..." دستش روی میز مشت شد،چقد رگای برجسته ش بهش میومد "من به دلم نبود بریم،زهرا اصرار کرد...بعد نمیدونم کجا بود که زهرا گفت : هی...اونجارو!این پسره رو...چقد شبیه آقاتونه! و بعدم خندید. من بازم به دلم نبود نگاهش کنم،هیشکیو جز تو نگاه نمیکنم آخه! بعد که زهرا گفت این...این همون دستبندی نیس که تو براش گرفته بودی؟! نگاهش کردم،شبیه تو نبود،همه چیز همون بودا... همین قد و بالا،غرور،پالتوی مشکی،دستبند چرم مشکی،همین دستای مردونه با رگای برجسته که قفل شده بود توو دستای هرکی غیر از من...خودت بودیا...اما تو نبودی!" خواست حرفی بزنه که انگشتمو گرفتم جلو بینیم: "هیس!!! یادته میگفتم هیشکی مثل تو نیست؟! از دیروزهر مردی که دیدم و دست دختریو گرفته بود شبیه تو بود، نمیخوام بعد از این با دیدن دستای توو هم قفل شده ی دونفر دلم بلرزه که شاید تو...!" صداشو به زور شنیدم: "تو عشقی...اون فقط ..یعنی من..." کیفمو چنگ زدم و بلند شدم،بازم نگاهش نکردم: "اگه عشق بودم چشمات جز من کس دیگه ایرو نمی دید،اگه عشق بود گرمی دستاتو حروم هر رهگذری نمی کردی،اگه عاشق بودی...اگه بودی...!" یه قطره اشکی رو که میومد راه بگیره رو گونه م پاکش کردم: "کاش لااقل نمیبردیش پاتوق همیشگیمون" دستشو دراز کرد دستمو بگیره،اما وسط راه پشیمون شد انگار، مشتش کرد و محکم کوبید رو میز بی صدا از کنارش گذشتم،شنیدم یه بیت از شعرامو زیر لب زمزمه میکرد: "چقدر ساده از دست دادم تورو...!"