eitaa logo
- آینه آفتاب ؛
937 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را واگاهی نیست مردم بیرون را الا مگر آنکه روی لیلی دیدست داند که چه درد می‌کشد مجنون را؟
"خودت رو دوست داری؟!" نمی دونم چرا ولی این اولین سوالی بود که ازم پرسید. بهش نگاه کردم و زدم زیر خنده،گفتم اصلا مگه میشه کسی خودشو دوست نداشته باشه... گفت آره میشه...زل زد تو چشامو تعریف کرد: "چند سال پیش یکی که دوسش داشتم همین سوال رو ازم پرسید. منم اولش خندیدم ولی هوا که تاریک شد، تو سکوت و تنهایی شب این سوال خوره ی جونم شد. خیلی چیزا از جلو چشمم گذشت، خیلی فکرا تو سرم چرخید. یادم اومد چقدر واسه خودم کم وقت گذاشتم و با خودم غریبه ام، چه جاهایی از حقم کوتاه اومدم. راستش من تا اون روز هیچوقت برای خودم هدیه نخریده بودم، هیچوقت جلو آینه یک دل سیر خودم رو ندیده بودم، حتی خیلی وقتا پشت خودم رو خالی کرده بودم...اینا فقط یه معنی داشت؛ اینکه من خودمو دوست نداشتم...شاید برای این بود که خیلی حواسم پرت زندگیم بود، اونقدر که خودم فراموش شده بودم... " حرفاش که تموم شد بهش گفتم چرا این سوالو ازم پرسیدی؟ گفت چون کسی که خودش رو دوست نداره نمی تونه یکی دیگه رو دوست داشته باشه... می خوام یه بار دیگه ازت بپرسم "خودت رو دوست داری؟!" بهش نگاه کردم ولی این بار نخندیدم...   | حسین حائریان |
آن کلمه‌ی دردناک را گفت ساکت شدم از اتاق بیرون رفتم   سه‌سال بعد برگشتم مهمان‌ها رفته بودند   کلمه آنجا بود   | سارا محمدی اردهالی |
هدایت شده از 𝑀𝑒 :)
هدایت شده از روغن معجزه گر علامه
اینجا بره بالا دیگههه
بر رفیقان، "بیدل" از مقصد چه‌سان آرم خبر؟ من که خود را نیز تا آنجا رَسَم گم می‌کنم _بیدل دهلوی
داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد داشت باران در مسیر ِناودان می ایستاد با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است چای می نوشيد و قلب استکان می ایستاد در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش روی سکوی نخست این جهان می ایستاد یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد از حساب ِعمر کم کردیم خود را، بعدِ ما ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد ساربان آهسته ران کارام جانم می رود نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد
زندگی و ریاضی.
شهادت در راه آرمان الهی ، معشوق ماست . آیا شنیده ای عاشقی را از معشوق بترسانند ؟ بهشتی عزیز-
هدایت شده از - هی‍چ ِ پوچ -
-
نامه‌ام زیاد طولانی نیست مهربانم... حرف برای گفتن زیاد است اما کمترین‌شان را برایت می‌نویسم. گفته بودی از سهم آدم‌ها بنویس و من دست و دلم به نوشتن نرفته بود. خواسته بودم بیشتر به آدم‌ها و چشم‌هایشان نگاه کنم تا ردی از سهم‌شان را ببینم! راست گفته بودی، سهم همه‌ی ما از دنیا و آدم‌هایش تنها به خودمان بستگی دارد. چشم‌هایم را شسته بودم و دیدم که سهم مردی از یک زن تنها رنگ غلیظ رژلب با پشت‌چشم‌نازک‌کردنی بود و سهم مردی دیگر زنی بود که با دامن پرچین موقع آشپزی غزلی از منزوی را زمزمه می‌کرد! دیده بودم سهم زنی از تمام یک مرد تنها چند هزارمتر خانه در شمالی‌ترین جای شهر بود و سهم زنی از یک مرد، پیراهنی چهارخانه و مهربانی انباشه در جمله‌ای که «مبادا بلندی موهایت را از دست‌هایم کوتاه کنی؟» خودم دیدم که سهم کسی از دنیا فقط جنگ بود و آشوب... دیده بودم که نامهربانی تمام لحظه‌هایش را جویده بود. دیده بودم که سهم کسی به قدری عشق بود که کلمه کم می‌آوردم از توصیفش... من همه‌ی این‌ها را هر روز می‌بینم و‌ هر روزه دیده بودم مهربانم... دیده بودم که سهم من از تمام دنیا تو بودی و تمام آدم‌های دیده و نادیده اما مهربان دنیایش... دیده بودم که تمام سهم من از رنگارنگی دنیا، صورتی بود با کمی غزل، کمی نوشتن و تا دلت بخواهد کلمه که بنویسم این روزها و عشقی که حالا از دلم به چشم‌هایم و از چشم‌هایم کلمه می‌شوند! من دیده بودم که سهم من از تمام دنیا عشقی بود که با شکوفه‌های سفید باغ آقاجان بود، نشسته بود توی مردمک چشم‌هایم! من سهم همه را دیده بودم..‌.و مدام توی دلم زمزمه می‌کردم که کاش سهم همه‌ی ما عشق باشد و عشق...! | فاطمه بهروزفخر |
  مامانم همیشه میگه تا وقتی یکیو پیدا نکردی که برات مثل بچه‌ ات باشه نرو توی رابطه ی ازدواج! یه بار که پرسیدم یعنی چی، گفت: "یعنی مثل بچه ای که از گوشت و پوست و استخون خودته باشه برات، نه خوبشو، نه بدشو، نه خوشگلشو، نه زشتشو، نه داراشو، نه فقیرشو؛ حاضر نباشی با کس دیگه‌ای عوض کنی، هر عیب و ایرادیم که داشته باشه دلت نخواد یکی بهترشو بیاری به جاش، چون برات بهترینه در هر حالتی.‌‌.. وقتی ازدواج کن که مطمئن باشی می‌تونی توی سختیا، نداریا، مریضیا، گرفتاریا مثل یه مادر باشی و بمونی به پای آسمون ابری و آفتابی زندگیِ طرفت، گاهی عینک آفتابی بزنی، گاهیم چتر بگیری دستت! "