eitaa logo
- آینه آفتاب ؛
937 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
" أحبک طبعا و إلا ماذا یمکن أن أفعل فی وطن منهوب وحزین... "   آری، قطعا دوستت دارم وگرنه در وطنی غمگین و غارت شده چه میتوانستم بکنم..؟!   | عبدالعظیم فنجان |
بعد این همه سال دیدمش. از موهای سفید کنار شقیقه وچین و چروکای صورتامون و جاافتادگی و سن و سالمون که فاکتور میگرفتیم فرقی نکرده بودیم،همون آدمای سابق بودیم!!! میدونستم بالاخره یه روزی دوباره روبه رو میشیم باهم،با حقیقت! انگار میترسیدیم همدیگه رو نگاه کنیم یا حرفی بزنیم،پشت پا زده بودیم به اون همه ادعای عاشقی،کم چیزی نبود! سکوتو شکست: "نمیخواستم اذیت شی با دیدنم،اما دلم به حرفم نبود مثل همیشه،نمیتونستم این چندلحظه ی کوتاه کنارت بودنو ازش دریغ کنم!" نگاهش نکردم: "دلت خیلی سال قبل دیگه منو نخواست" صدای پوزخندشو شنیدم: "یادت نیس؟!خودت خواستی بری" بغضم گرفت: "تو نگفتی نرو،نگفتی بمون،نگفتی..." صداش خش دارتر شد: "فکر کردم اگه بری پیشرفت میکنی،خوشبخت تر میشی،اگه با من میموندی شاید..." بی اینکه نگاهش کنم،خیره به درخشش دست بند طلایی دستم گفتم: "اول ابتدایی بودم،یادمه بغل دستیم یه دختر فیس و افاده ای لوس بود که فخر میفروخت به همه به خاطر داشته هاش،من مثل اون نبودم،از دیوار راست بالا میرفتم،شیطون بودم،مثل اون دامنای رنگی و پف دار و جورابای توری نمی پوشیدم،مامان حریفم نمیشد واسه پوشیدن همچین چیزایی،بابا مرید بود و من مراد!دوست داشت قوی و محکم بار بیام،کشتی گیر بزرگی بود قبلنا،باهام میجنگید،کشتی میگرفت،یادم می داد با پسربچه های توو کوچه که دعوام شد نترسم و فرار نکنم و ضربه فنیشون کنم،میخواست مرد بارم بیاره،غافل ازینکه تهش همون دخترک شاعر شکننده م! اون سال دوچرخه های اسپورت مد شده بودن و حسابی دلمو برده بودنو من یکیشو میخواستم هرجوری که بود!مامانو واسطه کردم بگه به بابا که یکی برام بگیره،بابا هم گفت اگه شاگرد اول شم بهترینشو برام میگیره و چی بهتر از این!از همون روز کارم شد کله کردن توو کتابا و درس خوندن و با رویای دوچرخه خوابیدن و بیدار شدن و تماشا کردن اون دوچرخه ی خوشگل پشت ویترین مغازه ی نزدیک مدرسه.یه ماه مونده به آخر مدرسه ها اما همه چیز عوض شد،اون دخترک لوس با یه دست بند طلای پر زرق و برق و سرو صدا اومد سرکلاس که جیرینگ جیرینگشو موقع املا نوشتن افتضاحش، حسابی به رخم میکشید و میگفت مادربزرگش براش گرفته،من پدربزرگ و مادربزرگ پر مهر و محبتی نداشتم که همچین کاری برام کنن ولی عوضش بابام بود!به خودم قول دادم یکی بهتر از مال اونو بگیرم تا روشو کم کنم و رویای قبل از خواب قدیمی جاشو داد به فکر و ذکر انتقام و به ظاهر این عذاب لذتش بیشتر بود از شیرینی رویام! مامان با دست بند بیشتر موافق بود،هرچی نباشه دخترونه تر بود! گذشت تا کارنامه مو گرفتم و شاگرد اول که هیچ، دانش آموز ممتاز کل منطقه شدم،اینا مهم نبود،مهم انتقام بود! یادمه،کل روزو تا بابا بیاد نشستم توو حیاط و تا درو باز کرد پریدم بغلش و با ذوق کارنامه رو نشونش دادم،خندید و به عادت همیشه ش پیشونیمو بوسیدو گفت که فردا میریم و اون دوچرخه رو برام میگیره،با ذوق گفتم دیگه اونو نمیخوامش،بریم برام دست بند بخریم که جیرینگ جیرینگم صدا بده و برق بزنه،بابا فقط نگاه چشام کرد و انگار تا ته فکرمو خوند،روی موهامو بوسید و گفت هرچی من بخوام همونه! خوشحال بودم اما بابا تا شب دیگه کلمه ای باهام حرف نزد،شب بعد از اینکه همه خوابیدن اومد بالا سرمو آروم صدام زد،بیدار بودم،پریدم بغلش،اون شب بهم گفت که براش هیچ فرقی نداره که برام دوچرخه بگیره یا دست بند طلا،گفت درسته طلا قیمتش همیشه روشه،به ظاهر بهتره،با ارزشتره،موندگار تره،شاید دوچرخه دوروز دیگه از چشمم بیفته اما اگه الان نداشته باشمش شاید دیگه فرصتی نداشته باشم واسه یاد گرفتن دوچرخه سواری،دیگه نتونم بفهمم چه لذتی داره هی زمین بخوری و پاشی و آخرش بتونی بدون چرخ کمکی سوار دوچرخه‌ت شی،نشه حس کنم چه کیفی داره وقتی با آخرین سرعت میری و فرمونو ول میکنی،چه عشقی داره توی مسابقه با بچه های محل اول شم،یا دیگه نشه اون حس رهایی موهای پریشون سیاهمو توو باد ترک دوچرخه تجربه کنم،گفت ده سال دیگه م میشه طلا خرید،اما بچگیاتو شوق پدال زدن با دوچرخه رو نه گفت بعضی وقتا بین خوب و خوب تر، باید محکم وایسی روی خوبه،گفت خوب تر همیشم بهترین انتخاب نیست، گفت یه وقتایی باید ریسک کرد،خطر کرد برای اون چیزی که میدونی بهترینارم داشته باشی جاشو نمیگیرن،باید کوتاه بیای از بهترینایی که میدونی داشته باشیم،باز اون متوسطه برات حسرت میشه.باتموم بچگیم با قلبم حس کردم فهمیدم حرفای قهرمانمو. فرداش رفتیم و اون دوچرخه رینگ اسپورت با فرمون پهنو گرفتیم،شبش موقع خواب بابا این دست بندی که دستمه رو بهم داد و گفت میدونه حرفاش همیشه یادم میمونه،اما کاش به سن و سالم اعتماد نمی کرد و اون روزی که گفتم تموم کردن این عشق بهتره میزد توو گوشم و حرفاشو یادم میاورد میدونی رفتن بهتر بود ولی تو اون خوبی بودی که هیچ خوبتری حسرت داشتنتو،جای خالیتو توو قلبم پر نکرد کاش یبار میگفتی بمون!
مزه تلخی نچشیدیم.
[نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست] گوش کن، نبض دلم زمزمه‌اش با تو یکیست!
روگرفتن‌های‌ شیرینت‌ دلم‌ را آب کرد روسری‌ آمد رخ‌ نیلوفری‌ را قاب کرد تازه‌ میفهمم‌ چرا مشکی‌ست‌ رنگ چادرت ماه‌ را تاریکی‌ شب‌ اینقدر جذاب کرد:)
باشد که نباشیمُ بمانند برایت!
دختری که موهایش را کوتاه کرده، ترسناک است دختری که می داند دیگر موهایش روی شانه هایش نمی افتد که می داند وقتی باد بیاید نمی شود موهایش را با دست از روی صورتش جمع کند که می داند دیگر نمی تواند جلوی آینه بایستد و سرش را با شدت خم کند تا موهایش همه به سمت پایین بیایند دختری که با این همه دانسته رو به روی آینه می ایستد و موهایش را جمع می کند تا ببیند اگر کوتاهشان کند چه شکلی می شود دست هایش را لای موها می برد و تصور میکند که آنقدر کوتاه شوند که دفعه ی بعدی موها از لای انگشت هایش بیرون نیایند ترسناک است. اولین صدای قیچی مصادف است با ریختن قسمتی از موهای بلندش روی زمین دارد توی آینه خودش را نگاه می کند و به جای جیغ زدن خیره می شود توی چشم های خودش  نگاهش به دنبال موهاییست که آرام آرام حرکت می کنند و به زمین می رسند دختری که دلش نمی لرزد و فقط به همین شکل ادامه می دهد ممکن است پای هرکسی را نیز از زندگیش کوتاه کند دختری که موهایش را کوتاه کرده، ترسناک است. ممکن است روزی عشقت را از دلش ریشه کن کند ممکن است روزی به سفری برود و هرگز بازنگردد دختری که موهایش را کوتاه کرده است، می تواند از هرچیزی دل بکند... | بهنام شوشتری |
استفاده ابزاری: https://eitaa.com/Bubble_fu10/43
یارب آن نوگلِ خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از دستِ حسودِ چمنش! یارب مبادا که گدا معتبر شود گر معتبر شود ز خدا بیخبر شود^^ یک نعره مستانه ز جایی نشنیدیم ویران شود این شهر که میخوانه ندارد یک نفر نان داشت اما بی نوا دندان نداشت آن یکی بیچاره دندان داشت اما نان نداشت! یارب آن نـو گل خندان که سپــرده ی بــه منش' میسپارم به تـو از دست حســود چمنش یا بفرما به سرایم یا بفرما به سر، آیم'' غرضم وصل تو باشد چه تو آیی چه من آیم یارب این بچه ی ترکان چه دلیرند به خون که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند؛ یارب این نودولتان را با خر خودشان بشان کین همه ناز و غلام و ترک استر میکنند!. یارب نظری کن که دلم درپی توشودپریشان درجنبش روزگارهم بیاچوخرسان یارب نگاه کس به کسی آشنا مکن گر میکنی کرم کن و از هم جدا مکن-
حالا هر کسیو بخوام میتونم ترک کنم.
هدایت شده از آیهان ؛
سرِ زیبایی چشمان تو دعوا شد بین من و ماه و یک عده اساتید هنر..!:)