+ همه چی برات فراهمه خونه ، ماشین فقط شغل می مونه که اگه بزرگ شم - خوبع ولی اینا برام مهم نیست نه خونه ، نه ماشین + پس می خوای کرایه نشین باشیم و با موتور بریم و بیایم؟ '- فقط می خوام کنارت باشم تو مال من ، و من مال تو :) [حدیث]
قشنگ بود'🌚🤝
هدایت شده از 𝑀𝑒 :)
حضرت زهرا فرمودند:
هر وقت عاشق شدین منو ب عشقم علی قسم بدین، پادرمیونی میکنم براتون..
خاستم بگم یا حضرت زهرا ت رو ب عشقت علی قسمت میدم همه عاشقا رو بهم برسون، زخم حسرت عشق نمونه رو دلامون..
میشه بلند بگین امین.. 🤲🏻💕
ابتدا بسمِ ربِ آغوشش !
گونھ ها ؛
چشم ها ؛
لبش ؛
گوشش ؛
نقطهیِ عطفِ جذبهیِ رویش ؛
انعکاسِ شکستِ ابرویش !
سبزهِ اندامِ باغِ زیتون ها ؛
مو پریشانِ بیدِ مجنون ها ؛
تن ، بلندایِ نخلِ اهوازی ؛
راه رفتن ، خدایِ طنازی !
شعرِ اعجازِ ناز میخوانم ؛
در نگاهش نماز میخوانم ..
ربنا آتنا هواۍِ تَنَش!
اهدنا فی صراطِ آمدَنَش
کھ بیوفتند به کوچهیِ ما گذَرَش !
یا بچرخد به سمتِ ما نَظَرَش !
با همان چشم هایِ بۍبَدَلَش ؛
کھ چه جان ها گرفته در قِبَلَش .
چشم ها قطره هایِ بادامَند ؛
چشم هایی کھ مستِ مادامَند ؛
خانمان سوزِ ناکَسند اینان !
کھ برایِ جهان بَسند اینان !
دیده ها را خمار میخواهند
همه را بیقرار میخواهند !
مردمانم کھ مست میخندند
تا زمانی کھ هست میخندند
دل اگرچه نیست میبندم .. :)
مولایمان علی ع''؛
دنیا خوابی است که اگر آن را باور کنی پشیمان خواهی شد . . !
_
عشق،
قرار است قسمت لذت بخش زندگی باشد
با این حال ما هیچ کسی را بیشتر از
آنهایی که دوست داریم
آزار نمیدهیم و از آنان آزار نمیبینیم؛
میزان ظلمی که عشاق به هم روا میدارند
دشمنان خونیِ ما را شرم زده میکند...
| آلن دوباتن |
" هَلْ رَأیْتُ
الْفَجر یَطْلَعُ
مِن أصابع مَن تُحبُّ؟ "
آیا ندیدی
خورشید از انگشتان کسی که،
دوستش میداری طلوع میکند؟
#محمود_درویش
یه چیز بگم! قیافش که روی تراسه و داره نگام میکنه یادم میوفته از یه ور ذوق میکنم از یه ور دیگه حالم بد میشه بغض میکنم:")
بغضشو نمیفهمم..
«ازت متنفرم...»
بُهت زده به من خیره شد. چیزی که شنیده بود رو باور نمیکرد.. آب دهنش رو به زحمت قورت داد. انگار برای حرف زدن عجله داشته باشه با دست، عینکش رو کمی عقب داد و گفت:
«این رو جدی نمیگی نه؟»
گفتم: «هیچوقت به این قاطعیت در مورد کسی حرف نزدم.»
روش رو برگردوند، سعی کرد خودش رو بیتفاوت نشون بده، کولهاش رو مرتب کرد و ازم دور شد. نگاهم به امتداد خیابون بود که دوباره برگشت، یه نفس عمیق کشید، دستش رو توی سینهاش جمع کرد و گفت: «چطور میتونی همچین حرفی بزنی؟» خودم رو به یک قدمیش رسوندم، سعی کردم چند ثانیه به چشماش خیره بشم، نگاهش رو که دزدید گفتم: بچه که بودم، یه باغبون پیر داشتیم که خونهی پسرش زندگی میکرد. توی بهار و تابستون، ماهی دوبار میومد و کمک بابا میکرد. عصر یکی از روزهای تابستون، بابا من رو فرستاد تا چندتا بستنی بگیرم، تاکید هم داشت که حتما بستنی عروسکی بخرم، اون روزا بستنی عروسکی تازه اومده بود و قیمتش، دو برابر بستنی چوبیهای معمولی بود. پیرمرد از دیدن بستنی عروسکی بی نهایت متعجب و هیجان زده به نظر میومد. با یه لذت خاصی به تن بستنی حمله میکرد و بعد از هربار گاز زدن، با دقت به قیافهی تیکه پاره شدهی عروسکِ وارفته نگاه میکرد. یه جا خجالت رو گذاشت کنار و با لبخند رو به بابا گفت: «مهندس اینا چند قیمتن؟»
وقتی بابا قیمت حدودی بستنی رو گفت، خنده روی لبای پیرمرد ماسید، آخرین ته ماندههای روی چوب بستنیش رو لیسید و اون رو توی باغچه انداخت و روش خاک ریخت. بندهی خدا تا آخر اون روز حرف نزد.
موقع پرداخت دستمزد، بابا یه کم پول بیشتر بهش داد و گفت: «اینم همرات باشه، سر راه، از همین کوچه اول برای خونه چندتا بستنی عروسکی بخر ببر با خودت.» پیرمرد سرش رو انداخت پایین، پول رو به بابا برگردوند و گفت: «نه مهندس، پیش خودتون باشه. من نمیخوام..»
بابا که نگران بود پیرمرد ناراحت شده باشه گفت: «اصلن از طرف من بگیر، هدیه هس، ناراحت نشو.»
پیرمرد قبول نکرد، عقب عقب به سمت در رفت و گفت: «موضوع این نیست مهندس، همهی دلخوشی نوههای من به اینه که هر شب، وقتی میرسم خونه، از سر و کولم برن بالا و از دستم بستنی دوقلو بگیرن، من پیشونیشون رو ببوسم و اونا هم برن گوشه حیاط با لذت بستنیشون رو بخورن. من وُسعم نمیرسه که هر روز براشون بستنی گرون بخرم، اگر امروز براشون از اینا بخرم، دیگه هیچوقت بستنی دوقلو خوشحالشون نمیکنه!»
«من ازت متنفرم، چون بعد از تو، هیچکس و هیچچیز خوشحالم نمیکنه».
| پویا جمشیدی |