eitaa logo
- آینه آفتاب ؛
937 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم می خواست عاشقم باشی دلم می خواستم یکم دوسم داشتی دلم می خواستم همینجور که بهت فک می کنم بهم فکر کنی :) از کجا میدونی نیست ؟یا فکر نمیکنه؟
باید کماکان زیست اما مُرد .. با نیشخندی بغضِ خود را خورد انسان فقط فوّاره‌ای تنهاست .. فوّاره ها تُف های سربالاست من روزنی در جلدِ دیوارم .. دیوارِ حتما رو به آوارم [ آوار یعنی دوستت دارم ] جدیدنا کراش زدم رو این شعره 😂 حق داری البته؛🤝
میدانی صادق هدایت رو بیشتر درک می کنم " او راست می گوید اگر مرگ نبود فریاد های ناامیدی به آسمان بلند می شد ، به طبیعت نفرین می فرستاد اقای هدایت زندگی رو فقط تیره تار میبینه شاید خیلی از دیدگاهاش خاص باشه ولی زندگی واقعا قشنگیاشو داره..
سلااام میشه از شعرات بذارم تو پیجم مثلا همونایی که از نزار قربانی و لیلا مقربی و... هست سلااام به شما بله بله هر پیام یه صلوات🤝🌝
https://eitaa.com/My_destiny/2613 حاضرم سرمو بدم ولی بیادش🤝
بهشت کوچیک و پر نور،عکس حاجی و شب میلاد اقای زمانه عج. چه ترکیبی،الله الله..
" حین یقول العاشق لمعشوقته: «انی أعبدک» فإنّه یؤکد [دون أن یدری] أن الحب دیانة ثانیة... "   وقتی عاشق به معشوق می‌گوید: «تو را می‌پرستم» [بی‌‌آنکه بداند] تصدیق می‌کند عشق، دین دوم است...  
باید یاد گرفت  با تو گُل گفت، گُل شِنُفت! یا با تو زیر تگرگ حتی شِکُفت! باید یاد گرفت حرف‌ که میزنی از لبهایت سبد سبد گل همیشه بهار از چشم هایت دریا دریا مروارید و از دست هایت آسمان آسمان پرواز برداشت پا در میانی کن تا امشب که خاطره‌ات داشت  اتاقم را زیر و رو می‌کرد کمی بیشتر بماند! به خوابم بیاید! و رفتن را از یاد ببرد! بشنو سخنم را بد عادتم کن به آمدن به نرفتن، به ماندن، به دوست داشتن؛ بد عادتم کن به عشق! | |
در آشپزخونه به سمت باغ باز میشد ، دری که شیشه‌بند بود و من می‌تونستم تو روزهای سرد و بارونی هم از پشت همون در به اون باغ جادویی نگاه کنم. به درخت‌های نخل بلندی که نمی‌تونستی تو هر خونه‌ای گیرشون بیاری. به درخت گیلاسی که انگار خشک شده بود.  مادرجون آشپزی می‌کرد و در حین آشپزی آواز می‌خوند ، گوش‌هام برای اون بود و چشم‌هام برای باغی که روبروم نشسته بود. بعد از کم کردن شعله گاز اومد پشتم واستاد و دست‌های مهربونش رو حلقه کرد دور شونه‌هام ، صدای آواز خوندنش قطع شد و ازم پرسید بریم بیرون بشینیم و به باغ نگاه کنیم ؟ سردت نمیشه ؟ سرم رو برگردوندم و با یه نگاه پر از تعجب بهش گفتم من هیچ‌وقت سردم نمیشه ، تو سردت نمیشه ؟ خندید. رفتیم بیرون ، دو تا کتل چوبی گذاشتیم کنار هم و تکیه دادیم به دیوار آشپزخونه ، صدای برخورد برگ‌های درخت نخل ، قطره‌های بارون روی سفال‌های سقف و بوی آش معرکه مادرجون ترکیبی ماورایی رو درست می‌کرد ، ترکیبی که مطمئن بودم تا آخرین لحظه‌ی عمر به یادم می‌مونه. مادر‌جون گفت تا حالا شده کتاب داستانی بخونی و دوست نداشته باشی بدونی آخرش بالاخره چی میشه ؟ شده تا به حال کارتونی ببینی که دلت نخواد بدونی آخرش به کجا می‌رسه ؟ شده امتحانی داشته باشی که آخرش نخوای بدونی نمره‌ای که گرفتی چند بوده؟ گفتم البته که نه . اگر نخوام بدونم تهش چی میشه پس چرا می‌بینمش ؟ چرا می‌خونمش ؟ مادرجون نگاهم کرد ، نگاه تایید بود ، میدونی گاهی وقت‌ها در جواب بعضی از آدم‌ها کلمات یاری‌مون نمی‌کنن ، اون لحظه است که فقط نگاه‌کردن راه چاره است ، حقیقت اینه که ما در جواب خیلی از حرف‌ها ناتوان می‌مونیم . مادرجون گفت بهار نزدیکه ، بهار که از راه برسه این درخت زشت و لختی که می‌بینی خوشگل‌ترین شکوفه‌های دنیا رو میده و از خوشگل‌ترین شکوفه‌های دنیا جذاب‌ترین گیلاس‌های دنیا به وجود میان ، باغ دوباره لباس سبز می‌پوشه ، مارمولک‌ها دوباره روی دیوار دنبال هم میکنن و در شیشه‌ای آشپزخونه دیگه همیشه به روی باغ باز می‌مونه و تو مجبور نیستی که از پشت پنجره چیزی رو تماشا کنی. بهار که برسه من یکسال پیرتر می‌شم و تو یک سال بزرگتر . گفتم چرا هردومون پیر نمی‌شیم ، چرا من باید بزرگ بشم و تو پیر ؟ گفت چون همه چیز دنیا به نوبته ، تو هنوز کلی از کتاب زندگی‌ت باقی مونده ، کلی از نمایش‌های زندگی رو باید ببینی ، نمایش‌هایی که اشک‌ت رو در میارن ، گاهی از فرط غم و گاهی از روی شوق. من داستان زندگیم رو خوندم و دیگه دارم به آخر کتاب نزدیک می‌شم ، اما تو هنوز اولای کتاب زندگی‌ت هستی؛ هرگز سعی نکن تند تند بخونیش ، کتاب رو آروم ورق بزن ، هر خط‌اش رو با حوصله و با دقت بخون ، چون همون یکباره ، چون هیچ‌وقت نمی‌تونی برگردی به صفحه قبل و این بزرگترین خاصیت کتاب زندگیه . هر وقت که بهار رسید به یاد داشته باش که یک ورق از کتاب زندگی‌ت برای همیشه رفته و تو هم یک ورق دیگه به آخر کتاب زندگیت نزدیک‌تر شدی . برای اینکه بتونی آخر کتاب رو درک کنی باید کلمه به کلمه زندگی رو بفهمی و مزه‌مزه اش کنی. پس این بهار که از راه رسید ، وقتی یکسال بزرگ‌تر شدی به بهترین شکلی که بلد هستی زندگی کن . به دنیا و زندگی عمیق تر نگاه کن.  چون قرار بر اینه که چیزهای زیادی رو ببینی و درک کنی. بهار نزدیکه و مادر جون هم دیگه نیست.. اما حرفش هنوز توی سرمه.  هنوز توی سرمه. | پویان اوحدی |
در مسجد و در کعبه به دنبال خداییم از حس خدا در دلمان دور و جداییم هم مسجد و هم کعبه وهم قبله بهانه است! دقت بکنی نور خدا داخل خانه است در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟ اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟ اینکونه چرا در پی اثبات خداییم؟ همسایه‌‌ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم؟ در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟ انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟ برخیز و کمی کعبه آمال خودت باش چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش شاید که بتی در وسط ذهن من و توست باید بت خود با نم باران خدا شست گویی که خدا در بدن و در تنمان هست نزدیکتر از خون و رگ گردنمان هست در پیله پروانه مگر دست خدا نیست ؟ پیدایش پروانه بگو معجزه کیست ؟ باید که در آیینه کمی هم به خود آییم ما جلوه ای از خلقت زیبای خداییم هرکس که دلش آینه شد فاقد لکه در قلب خودش کرده بنا کعبه و مکه ک :)
عقل می گفت برو عشق به پایان آمد عشق میگفت بمان سوء تفاهم شده است
روزی میرسد که بی تفاوتی هایت را با جای خالی اَم حس کنی وشاید در دلت بگویی؛"کاش اینجا بود" آن وقت است که میفهمی چه زود دیر میشود و من حتی به خوابت هم نمی آیم..