eitaa logo
- آینه آفتاب ؛
937 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
در آشپزخونه به سمت باغ باز میشد ، دری که شیشه‌بند بود و من می‌تونستم تو روزهای سرد و بارونی هم از پشت همون در به اون باغ جادویی نگاه کنم. به درخت‌های نخل بلندی که نمی‌تونستی تو هر خونه‌ای گیرشون بیاری. به درخت گیلاسی که انگار خشک شده بود.  مادرجون آشپزی می‌کرد و در حین آشپزی آواز می‌خوند ، گوش‌هام برای اون بود و چشم‌هام برای باغی که روبروم نشسته بود. بعد از کم کردن شعله گاز اومد پشتم واستاد و دست‌های مهربونش رو حلقه کرد دور شونه‌هام ، صدای آواز خوندنش قطع شد و ازم پرسید بریم بیرون بشینیم و به باغ نگاه کنیم ؟ سردت نمیشه ؟ سرم رو برگردوندم و با یه نگاه پر از تعجب بهش گفتم من هیچ‌وقت سردم نمیشه ، تو سردت نمیشه ؟ خندید. رفتیم بیرون ، دو تا کتل چوبی گذاشتیم کنار هم و تکیه دادیم به دیوار آشپزخونه ، صدای برخورد برگ‌های درخت نخل ، قطره‌های بارون روی سفال‌های سقف و بوی آش معرکه مادرجون ترکیبی ماورایی رو درست می‌کرد ، ترکیبی که مطمئن بودم تا آخرین لحظه‌ی عمر به یادم می‌مونه. مادر‌جون گفت تا حالا شده کتاب داستانی بخونی و دوست نداشته باشی بدونی آخرش بالاخره چی میشه ؟ شده تا به حال کارتونی ببینی که دلت نخواد بدونی آخرش به کجا می‌رسه ؟ شده امتحانی داشته باشی که آخرش نخوای بدونی نمره‌ای که گرفتی چند بوده؟ گفتم البته که نه . اگر نخوام بدونم تهش چی میشه پس چرا می‌بینمش ؟ چرا می‌خونمش ؟ مادرجون نگاهم کرد ، نگاه تایید بود ، میدونی گاهی وقت‌ها در جواب بعضی از آدم‌ها کلمات یاری‌مون نمی‌کنن ، اون لحظه است که فقط نگاه‌کردن راه چاره است ، حقیقت اینه که ما در جواب خیلی از حرف‌ها ناتوان می‌مونیم . مادرجون گفت بهار نزدیکه ، بهار که از راه برسه این درخت زشت و لختی که می‌بینی خوشگل‌ترین شکوفه‌های دنیا رو میده و از خوشگل‌ترین شکوفه‌های دنیا جذاب‌ترین گیلاس‌های دنیا به وجود میان ، باغ دوباره لباس سبز می‌پوشه ، مارمولک‌ها دوباره روی دیوار دنبال هم میکنن و در شیشه‌ای آشپزخونه دیگه همیشه به روی باغ باز می‌مونه و تو مجبور نیستی که از پشت پنجره چیزی رو تماشا کنی. بهار که برسه من یکسال پیرتر می‌شم و تو یک سال بزرگتر . گفتم چرا هردومون پیر نمی‌شیم ، چرا من باید بزرگ بشم و تو پیر ؟ گفت چون همه چیز دنیا به نوبته ، تو هنوز کلی از کتاب زندگی‌ت باقی مونده ، کلی از نمایش‌های زندگی رو باید ببینی ، نمایش‌هایی که اشک‌ت رو در میارن ، گاهی از فرط غم و گاهی از روی شوق. من داستان زندگیم رو خوندم و دیگه دارم به آخر کتاب نزدیک می‌شم ، اما تو هنوز اولای کتاب زندگی‌ت هستی؛ هرگز سعی نکن تند تند بخونیش ، کتاب رو آروم ورق بزن ، هر خط‌اش رو با حوصله و با دقت بخون ، چون همون یکباره ، چون هیچ‌وقت نمی‌تونی برگردی به صفحه قبل و این بزرگترین خاصیت کتاب زندگیه . هر وقت که بهار رسید به یاد داشته باش که یک ورق از کتاب زندگی‌ت برای همیشه رفته و تو هم یک ورق دیگه به آخر کتاب زندگیت نزدیک‌تر شدی . برای اینکه بتونی آخر کتاب رو درک کنی باید کلمه به کلمه زندگی رو بفهمی و مزه‌مزه اش کنی. پس این بهار که از راه رسید ، وقتی یکسال بزرگ‌تر شدی به بهترین شکلی که بلد هستی زندگی کن . به دنیا و زندگی عمیق تر نگاه کن.  چون قرار بر اینه که چیزهای زیادی رو ببینی و درک کنی. بهار نزدیکه و مادر جون هم دیگه نیست.. اما حرفش هنوز توی سرمه.  هنوز توی سرمه. | پویان اوحدی |
در مسجد و در کعبه به دنبال خداییم از حس خدا در دلمان دور و جداییم هم مسجد و هم کعبه وهم قبله بهانه است! دقت بکنی نور خدا داخل خانه است در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟ اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟ اینکونه چرا در پی اثبات خداییم؟ همسایه‌‌ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم؟ در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟ انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟ برخیز و کمی کعبه آمال خودت باش چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش شاید که بتی در وسط ذهن من و توست باید بت خود با نم باران خدا شست گویی که خدا در بدن و در تنمان هست نزدیکتر از خون و رگ گردنمان هست در پیله پروانه مگر دست خدا نیست ؟ پیدایش پروانه بگو معجزه کیست ؟ باید که در آیینه کمی هم به خود آییم ما جلوه ای از خلقت زیبای خداییم هرکس که دلش آینه شد فاقد لکه در قلب خودش کرده بنا کعبه و مکه ک :)
عقل می گفت برو عشق به پایان آمد عشق میگفت بمان سوء تفاهم شده است
روزی میرسد که بی تفاوتی هایت را با جای خالی اَم حس کنی وشاید در دلت بگویی؛"کاش اینجا بود" آن وقت است که میفهمی چه زود دیر میشود و من حتی به خوابت هم نمی آیم..
  از خودم برایت بگویم؟ از خانه، از خیابان شهر، صدای پای ما، شب؟ از کجا برایت بگویم عشق من! جایی که تو نیستی، گفتن دارد؟  
پس لطفا به تلاشت ادامه بده🤝
چتر چرا وقتی نامه ام عاشقانه می بارد قدم زدن چرا وقتی هوایت یک نفره است شراب چرا وقتی دوستت دارم هایم قطره قطره صورتت را میبوسند، می افتند، و پیاده رو مست میشود! تو... بی چتر؟ در یک هوای تک نفره؟ اسیر پیاده روی مست؟ چه میکنی با عشق؟ چه میکنی با من؟ آرزویم کن به حضرت تو سوگند.... برآورده شدن را مثل عاشقی میدانم! | حامد نیازی |
@Ariha8 منتظرم!^^ 🌱❤️ _
من به شعر و ادبیات علاقه ی زیادی ندارم ولی شعرایی که میذاری خیلی به دلم میشینه مرسی بابت چنل خاصت حال دلمو خوب میکنه اینکه شما استقبال میکنین من حالم دو چندان خوب میشه و انگیزم زییییاد
هدایت شده از ریشه در خاک؛
همین + .
چشم‌ِ تو شعر و تنت قافیه، لب‌هات غزل تو خودت یک تنه دیوان‌ غزل های‌ منی .
تو که نمیدانی عطر بهار نارنجم گاهی انقدر دل تنگت هستم که میخواهم یقه ات را بگیرم و از آن قاب عکس خاکستری بیرون بکشمت در آغوش بگیرمت و بیخیال همه ی دنیا بشوم سوار عطر خیال ببرمت آن طرف کائنات میان همان شعرها که فقط خدا می نویسد! آنجا که من باشم و تو من از تو بگویم و تو ناز کنی و من... از خوشی بمیرم! | |