eitaa logo
- آینه آفتاب ؛
937 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ؟ ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﭼﺮﺍ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺧﻢ ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ ﻣﺪﺍﻡ؟ ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﻣﯽﭼﺮﺧﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺖ ﺩﺭ ﮔﻞﻫﺎﯼ ﭘﯿﺮﻫﻨﺖ ﻋﺸﻖ ﻣﻦ! ﺁﻭﺍﺭﮔﯽ ﻭﺍﺩﯼ ﭼﻨﺪﻡ ﺑﻮﺩ. . .
پیدا بکن یک آدمِ آدم‌تری را  و شانه‌های محکم و محکم‌تری را آقای خوبی که دلش سنگی نباشد معشوق‌ های دوستت دارم‌تری را من را رها کن، هر چه ‌می‌خواهی تو داری از دست خواهی داد چیز کمتری را با گیسوانت باد بازی کرد و رقصید  و زد رقم آینده‌ی درهم‌تری را تو آخر این داستان باید بخندی  پس امتحان کن عاشق بی‌غم‌تری را من می‌روم آرام آرام از همه‌چیز  هر روز می‌بینی منِ مبهم‌تری را من را ببخش، از این خداحافظ٬ خداحا...  پیدا نکردم واژه‌ی مرهم‌تری را | سید مهدی موسوی |
خرم آن روز که باز آیی و گوید : آمدی ؟ وه که چه مشتاق و پریشان بودم .
آیدای کوچولوی من! تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می کند. همه ی شادی‌هایم در یک لبخند تو خلاصه می‌شود؛ و کافی است که تو قیافه ناشادی بگیری تا من همه‌ی شادی‌ها و خوش بختی‌های دنیا را در خطوط درهم فشرده‌ی آن، -چهره‌ای که خدا می‌داند چقدر دوستش می‌دارم- گم کنم! -از نامه های احمد به آیدا (:
یکی باید چشم های آدم را دوست داشته باشد، و یکی باید صدای آدم را دوست داشته باشد و یکی دست هایش را و یکی لبخندهایش را و یکی باید آن طرز قدم برداشتنِ آدم را و یکی باید آن طرز سر خم کردنش را... یکی باید آن طرز کوله پشتی بر کتف انداختن آدم را دوست داشته باشد، و یکی عطرش را... یکی باید آن طرز سلام کردن آدم را، و یکی باید آغوش آدم را و یکی باید آن بوسه های بی هوا را، و یکی باید چشم های آدم را، نه؛ چشم ها را که گفته بودم، یکی باید نگاه های آدم را دوست داشته باشد و همه ی اینها باید یک نفر باشند؛ فقط یک نفر... | مهدیه لطیفی |
دعوایمان شده بود. هیچوقت حتی فکرش را هم نمیکردم که یک روز مجبور شوم با موجودی که از من کوتاه تر، نرم تر و به مراتب زیبا تر است، بجنگم. دیگر کاملا داشت فریاد میکشید. با لبهایی که تا قبل از آن بلند ترین صدایی که از لا به لایشان بیرون آمده بود، صدای خمیازه هایش بود. شبیه گربه ای که در تنگنا افتاده باشد به هرچیزی چنگ می انداخت. هربار که دهانش را باز میکرد، نیشی در بدنم فرو میکرد. با همان دهانی که بارها مرا بوسیده بود. و همین دردش را بیشتر میکرد. نیش هایی که مرا زخمی میکرد، اما نمیکشت. انگار واقعا باورش شده بود من دشمنش هستم. با شکوه بود. با صورت سرخ بر افروخته، موهای شلخته ی بهم ریخته و چشمهایی که از شدت اشک به سختی میتوانست مرا ببیند. هنوز هم شبیه یک اثر هنری، زیبا بود. یک تابلوی نقاشی نا آرام. هیچکس نمیتوانست آن حرف های رکیک و زشت را به این زیبایی به زبان بیاورد. خسته شد. انگار که دیگر ضربه زدن به حریفی که از خودش دفاع نمی کند برایش جذابیتی نداشت. بعد دیگر حجم گلویش برای نگهداری آن همه بغض کافی نبود. روی شانه های دشمن، بارید. اینکه سر آخر جایی جز آغوش کسی که با او جنگیدی و زخمی اش کردی نداشته باشی، یعنی تنهایی. مثل آخرین سرباز باقیمانده از لشکری شکست خورده تنها بود. بغلش کردم. آنقدر تنگ و سخت که انگار این آخرین بار است. بعد خوابید. وقتی که هنوز سر شانه های پیرهنم از خیسی اشکهایش گرم بود. خوابید، و باورم نمیشد این حجم به خود پیچیده ی آرام و دوست داشتنی همان مار زخمی نا آرام چند لحظه ی پیش است که از نیش زبانش خون می چکید. بعد فکر کردم که کجا باید بروم. باید زخم هایم را رفو میکردم. به تنهایی. من که همیشه با تو جنگیدم، تنها شکست خوردم، با تو خندیدم، تنها اشک ریختم، با تو زندگی میکنم، اما تنها می میرم. | محمدرضا جعفری |
میان عاشق و معشوق اگر باشد بیابانی درخت ارغوان روید، به جای هر مغیلانی...  
هدایت شده از روغن معجزه گر علامه
همسایه هایِ محترم، قصد ندارید کمی از من حمایت کنید؟ بلکه آمار تکون بخوره؟ هوم؟
تو دل بستی به معشوقی،که خود معشوق‌ها دارد ؛ رها کن ای دل غافل ، خدای بت‌پرست‌ت را !
https://eitaa.com/anche_nagooftam/9877 بین داشتن چنلو یکی که حرفاتو بفهمه و حرفاشو بفهمی کدومش هر طوری حساب میکنم ربطی نمیبینم ولی اگر بخوایم اینطوری بگیم که چنلت یا از دست دادن یکی که خیلی برات عزیزه، دومی ..
کادو هم برایشان بخریم، خرج هم برایشان بکنیم نازشان را هم بکشیم، چپ و راست متن عاشقانه هم برایشان بفرستیم، تاریخ تولدشان را هم همیشه به خاطر داشته باشیم، هزار کار دیگر هم برایشان انجام دهیم اما تا خیالشان را از این بابت راحت نکنیم که عاشقشان هستیم، به درد نمی خورد. دخترها اینکه آنها را برای خودشان می خواهیم یا نه را، حس می کنند. آنها را برای خودشان و خودشان و خودشان بخواهیم!' رمان- سید سجاد ابطحی
منو تو همیشه تضاد هم بودیم اگه من سیاه باشم تو میشی سفید اگه من مرگ باشم تو میشی زندگی اگه من زشتی باشم تو میشی نهایتِ زیبایی اگه من تاریکی باشم تو میشی روشنایی اگه من سردی باشم تو وجودت پر از گرما میشه شاید فرقمون زیاد باشه، شاید هیچ نقطه اشتراکی نداشته باشیم، اما تمام این تفاوتای درون و بیرونمون باعث میشه ما مکمل هم باشیم، همدیگرو کامل میکنیم، با تمام این فرق ها همدیگرو خوب میفهمیمم، میتونیم در کنار هم دنیامونو قشنگتر بسازیم، آسمونه دنیامونو آبی تر کنیم، شب و روزامونو رنگین کمونی کنیم، همونجوری رنگی رنگی و زیبا، خندهای از ته دل و واقعی بسازیم، دست تو دست هم قدم بزاریم توو جاده عاشقی، بیا یه قلم دست تو یه قلم دست من شروع کنیم دنیامونو نقاشی کنیم، دنیای رنگارنگ، پر از حس آرامش و عشق.