داشت برایم شعر میخواند
که پریدم میان یکی از مصرع ها و گفتم:
بوسه دارید؟
ابروهایش را گره زد و با لبخند نگاهم کرد!
تکرار کردم شما بوسه دارید!؟
از آن بوسه ها که انتها ندارند!
که دوستت دارم هایم را لابه لایش بچشی و بفهمی!
از آن بوسه ها که دهانم را طوری پر کند
از گوشه ی لبهایم بچکد روی لباسم؛
گل کند،شکوفه بزند،بهار برسد!
از آن بوسه ها که تا ماه ها لبهایم را بچشم و با لبخند بگویم چقدر شیرینی!
خندید...
خندید و با چشم های بسته نگاهم کرد!
خندید و با لب بسته دیوانه خطابم کرد!
بلند گفت: دوستت دارم مجنون جان!
و من از خوشی میان شعری که میخواند
قافیه در قافیه،ردیف شدم!
زندگی انگار این بود؛
دو مصرع،کنار هم،یک شاه بیت!
با طعم بوسه!
| #حامد_نیازی |
https://harfeto.timefriend.net/16786438191521
رمز ناشناس قبلی یادم رفته😁👈👉
برف آمد که جای پای تو را
بر زمین عمق بیشتر بدهد
برف آمد که با زبان سپید
جغد را از درخت پَر بدهد
از همین قاب مستطیلی شکل
دیده ام ایستگاه آخر را
شیشهها را بخار میگیرد
تا نبینم نگاه آخر را
چیزی از آسمان نمیخواهم
تو اگر لکه ابر من باشی
زندگی را به گور میبخشم
تو اگر سنگ قبر من باشی
| احسان افشاری |
- علی + جون علی - همیشه کنارم باش + دوست دارم - من بیشتر ولی چه ربطی داشت آخه + ربط داره چون انسان وقتی یک انسان رو دوست داشته باشه ولش نمیکنه الا مرگ !! کلمات می تونن خود جادو باشن :) با تو اینو فهمیدم به کسی که دوست داری اعتراف کن شاید اونم منتظر به شرطی که دوست داره ♡
#شما
ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ؟
ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﭼﺮﺍ
ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﺧﻢ ﻣﯽﮐﺸﻨﺪ ﻣﺪﺍﻡ؟
ﻭﻗﺘﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﻣﯽﭼﺮﺧﻢ
ﻭﻗﺘﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﺩﺭ ﺑﻮﯼ ﺗﻨﺖ
ﺩﺭ ﮔﻞﻫﺎﯼ ﭘﯿﺮﻫﻨﺖ
ﻋﺸﻖ ﻣﻦ!
ﺁﻭﺍﺭﮔﯽ ﻭﺍﺩﯼ ﭼﻨﺪﻡ ﺑﻮﺩ...
#عباس_معروفی
من اگر سیبی از این باغ بچینم،
دزدم!
تو اگر باغ همه غصب کنی
مصلحت است!؟
من اگر از در میخانه گذشتم،
نجسم!
تو اگر دود کنی نصف جهان،
عافیت است!؟
من اگر شکوه کنم نزد خدا
کفران است!
تو اگر تکیه زنی جای خدا،
معدلت است؟!
من که در آتش حق سوخته ام،
گمراهی است!
تو که جز کِذب نیاموخته ای،
منزلت است!؟
عاقبت سهم من سوخته جان،
نیران است!
سهم آن معدن تزویر و ریا،
مغفرت است!؟
این ترازویِ عدالت که تو را
گشته نصیب…
چه کسی داده به دستت
که چنین خوش جهت است!!!
بنشینیم و بیندیشیم
این همه ی با همبیگانه
این همه ی دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر ؟
و چه
خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند
کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند
نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم
یک صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند!
چه نچشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند...
-ابتهاج