eitaa logo
- آینه آفتاب ؛
934 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
248 ویدیو
17 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
و آنچه دیگران نمیشنوند میشنوید:)
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زند به دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند گذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غم یک صلای آشنا به رهگذر نمی زند دل خراب من دگر خراب تر نمی شود که خنجر غمت از این خراب تر نمی زند! چه نچشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟ برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند! نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند... -ابتهاج
یک لحظه دیدمت یک عمر، درون همه‌ی آینه‌هایی...
شاید از یاد هم رفته باشیم اما بهار؛ ناجوانمردانه؛ همه‌ی گذشته را زنده می‌کند... میدانی انسان با چه می‌میرد؟ با خاطرات... | چیستا یثربی |
از من نپرس چه خبر؟ جز تو چیزی مهم نیست چون تو شیرین ترین خبرم هستی و گنجینه های دنیا بعد از تو ذرات غبارند از وقتی تو را شناختم رویای سپیده دم و سیمای گل و رنگ درختان را به یاد ندارم صدای دریا و نوای موج و آوای باران را به یاد ندارم ای تقدیری که در روحِ روح خانه کرده ای و شکل زمان را ترسیم می کنی و روزم را با تار و پود عشق می بافی از من نپرس که چه خبر؟
کسی که عاشق حق شد؛
آن شب خسته از کار برمیگشتم خانه که وسط میدان آزادی زنگ زد و بی سلام و علیک پرسید کجایی ؟ گفتم آزادی...گفت آزادی؟ گفتم دربندم پرسید دربندِ؟ نفسم عمیق شد و آرام گفتم چشمانت...! وسط میدان آزادی از صدای داد و بیدادش که دلم میخواهَدَت همین الان، خنده ام گرفته بود و هیچ حرفی نمیزدم تا دلبری اش را ادامه دهد...تا خستگی ام را دَر کند...داد و بیدادش که تمام شد شروع کرد به خواندن...در صدایش پرندگان مهاجر در حال پرواز به ابتدای دریا بودند در صدایش دو ماهی مشغول لب بوسیدن بودند...در صدایش نیمه شب بود و موج و صخره ای که عشق بازی میکردند... زیر آواز که میزد دلم میرفت و در جغرافیایِ چشمانش گم میشد... وسط میدان آزادی دلم رفته بود و توان باز کردن چشم هایم را نداشتم...صدای بوق میشنیدم صدای رهگذر میشنیدم صدای فلان فلان شده مست است میشنیدم اما دلم نمی آمد چشمانم را باز کنم و تصویرش از مقابل پلک های بسته ام کنار برود... در صدایش غرق بودم که دزدی نابلد موبایلم را زد و رفت. و چه مورد سرقت قرار گرفتنِ شیرینی! دزد موبایل را زد و رفت و من به بیت بعدی فکر میکردم که میخواست بگوید "گوش کن با لب خاموش سخن میگویم، پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست..." ای دزد نامرد بایست! تازه داشت صدایش اوج میگرفت! تا چند ماه این خاطره بین دوستانمان دست به دست میشد و میخندیدیم. یک روز در محل کار، وسط هزار مشغله گفتند مردی موتور سوار جلوی درب منتظر شماست همان دزدِ نابلد بود...موتورش را خاموش کرد و سیگارش را روشن...دفترچه ای هم زیر بغلش زده بود. قیافه اش به دزد ها نمیخورد اما به عاشق ها چرا. بعد از دزدیدن تلفن همراه تمام پیام هایمان را خوانده بود...تمام پیام هایمان کلمه به کلمه! دفترچه و گوشی را داد و رفت. بعد از گرفتن موبایل انگار که ترس تمام جانم را گرفته باشد جرات نزدیک شدن و رفتن به سمتش را نداشتم. اما شب که تمام جانم طلب صدایت را داشت...گوشی را برداشتم و با عرق سردی که روی صورتم نشسته بود تمام پیام هایمان را مو به مو خواندم،تمام عکس هایمان را چهره به چهره زل زدم، تمام آواز های ضبط شده ات را نفس به نفس گوش دادم...صدای آرام شب بخیر گفتن ات را گذاشته بودم روی تکرار اما این شب به خیر نمیشد... تو نبودی و من مانده بودم با خاطرات ثبت شده ای که پیدا شده مانده بودم با دفترچه ی شعرِ دزدی که بعد از خواندن عاشقانه هایمان شاعر شده بود... | علی سلطانی|
شاعر در این زمانه ی تنها دلشوره ی تمام قرون است در سرزمین ماه گرفته ساعت همیشه راس جنون است   آن سوی پرده های حصیری هوهوی تازیانه می آمد از کوچه های سرخ زمستان تنهایی ام به خانه می آمد   تنهایی ام زنی است که هر شب همخوابه ی تمام صداهاست یک زن که از تمام جهانش چیزی به جز سکوت نمی خواست   تاریکی تمام زمینم غربت کش عبور زمانم تنها مگر به سیلی سیلاب خود را از این جنون بتکانم   من پیشگوی فاجعه بودم دیوانه ای که غار خودش بود در سالنی به وسعت هستی تنها در انتظار خودش بود   | احسان افشاری |
خونش بند نمی آید معشوقه اش سال ها پیش بی خداحافظی گوشی را " قطع " کرد. | پدرام مسافری |
" منّی رسالَهُ حُبّ و منکِ رِسالَهُ حُبّ و یَتَشَکَّلُ الرَّبیع..."   از نامه‌‌های عاشقانه‌ی من از نامه‌های عاشقانه‌ی تو بهار شکل می‌‌گیرد...  
تو مرا دوست نداری به خودم مربوط است دیگر این شهر چرا پشت ِ سرم میخندند :)
👹کومک من از این امار بدم میاد