با سرانگشتِ تشنهام چیدم
قطره از قطرهزارِ چشمانش
در نگاهش مترسکی لرزید
قطره شد در حصارِ چشمانش
بیخِ گوشم فرشتهای نالید:
از نگاهش گناه سرریز است!
گفتم: این است اگر گناه ای کاش
شعلهای از شرارِ چشمانش..
عقل را کردم مترسک پای گندمزارِ دل
بست پیمان با کلاغان در ازایِ چند پر...
#محمدمهدی_مهدوی
راستی تمرینِ خط هم میکنم گاهی اگرچه
مثلِ احوالم پریشانست سرمشقِ خطوطم..
#ممهدوی