ما که اهل ِرفتن نبودیم عزیز ِمن،
ما را با رفتار و کارهایشان وادار به رفتن کردهاند.
گفت چشم هایِ زیبایی داری..
کاش هیچگاه رد اشک به خوشان نبینند.
گفتم چشم های زیبا، غم هایِ زیبایی هم دارند.
آری تو میتوانی چاقو را در قلبم فرو کنی و من بابت خونی شدن دستانت عذرخواهی کنم..