ترسم از آن است نیمه شبی به خوابم بیایی، اما من به فکرت بیدار نشسته باشم.
نمیدانم، شاید هم جهان تغییری نکرده باشد و فقط من مدتهاست همهچیز را بیفروغ میبینم.
دربارهاش چای میخورم، گریه میکنم، کتاب میخوانم، اما دیگر با کسی حرف نمیزنم.
𖧧@Drownsoull⤶𐙚 ִֶָ𓂃 ࣪˖ ִֶָ
ترجیح داد جهان واقعی را به دیگران بسپارد و در جهان کوچک و آرام خود بماند.
و ناگهان بعد از تحمل آن همه درد، معنای زندگی برای آنان ، فقط نمردن بود.