ما از دلگیریِ روزهایمان، به شب پناه میبردیم و از دلتنگیِ شبهایمان به روز.. و اینگونه بود که تمامِ جوانیمان در ناتمامِ یک اِنتظار تمام شد!
روزها با فکر او دیوانهام، شب بیشتر،
هر دو دلتنگ هم هستیم اما من اغلب، بیشتر..
او آخرین ذوق کودکانهی من بود، آخرین باری که کسی را معصومانه دوست داشتم.
هزاران قهوه ریخته در قهوه ای چشمانش ولی بیخوابی های مرا گردن نمیگیرد.
𖧧@Drownsoull⤶𐙚 ִֶָ𓂃 ࣪˖ ִֶָ