ما از دلگیریِ روزهایمان، به شب پناه میبردیم و از دلتنگیِ شبهایمان به روز.. و اینگونه بود که تمامِ جوانیمان در ناتمامِ یک اِنتظار تمام شد!
روزها با فکر او دیوانهام، شب بیشتر،
هر دو دلتنگ هم هستیم اما من اغلب، بیشتر..
بازخواهی گشت مهربانتر از همیشه، در شبی که من مهربانی را از یاد بردهام.
دیگر مثل قبل نیستیم، و همین مرا سختِ سخت دلگیر میکند. اما این ناراحتی، نمیتواند تمامِ آن روزهایِ خوب را از من بگیرد. من ‹ او › را، با تمامِ خندهها و گریهها و حتی دلخوریها، در قلبم نگه میدارم. اینک مسیرمان جدا شده اما خاطرهیِ آن روزها، برای همیشه در من زنده خواهد ماند، اما با طعمِ تلخِ این جدایی.
ما که اهل ِرفتن نبودیم عزیز ِمن،
ما را با رفتار و کارهایشان وادار به رفتن کردهاند.