او آخرین ذوق کودکانهی من بود، آخرین باری که کسی را معصومانه دوست داشتم.
هزاران قهوه ریخته در قهوه ای چشمانش ولی بیخوابی های مرا گردن نمیگیرد.
𖧧@Drownsoull⤶𐙚 ִֶָ𓂃 ࣪˖ ִֶָ
بازخواهی گشت مهربانتر از همیشه، در شبی که من مهربانی را از یاد بردهام.
دیگر مثل قبل نیستیم، و همین مرا سختِ سخت دلگیر میکند. اما این ناراحتی، نمیتواند تمامِ آن روزهایِ خوب را از من بگیرد. من ‹ او › را، با تمامِ خندهها و گریهها و حتی دلخوریها، در قلبم نگه میدارم. اینک مسیرمان جدا شده اما خاطرهیِ آن روزها، برای همیشه در من زنده خواهد ماند، اما با طعمِ تلخِ این جدایی.