بازخواهی گشت مهربانتر از همیشه، در شبی که من مهربانی را از یاد بردهام.
دیگر مثل قبل نیستیم، و همین مرا سختِ سخت دلگیر میکند. اما این ناراحتی، نمیتواند تمامِ آن روزهایِ خوب را از من بگیرد. من ‹ او › را، با تمامِ خندهها و گریهها و حتی دلخوریها، در قلبم نگه میدارم. اینک مسیرمان جدا شده اما خاطرهیِ آن روزها، برای همیشه در من زنده خواهد ماند، اما با طعمِ تلخِ این جدایی.
ما که اهل ِرفتن نبودیم عزیز ِمن،
ما را با رفتار و کارهایشان وادار به رفتن کردهاند.
گفت چشم هایِ زیبایی داری..
کاش هیچگاه رد اشک به خوشان نبینند.
گفتم چشم های زیبا، غم هایِ زیبایی هم دارند.
آری تو میتوانی چاقو را در قلبم فرو کنی و من بابت خونی شدن دستانت عذرخواهی کنم..