دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
برادرم گفت: یه خبر بد بهت بدم؟
گفتم نه اگه از اون شوخیاست.
خبر که رسید، چنان گفتم بگو به خدا!
که خودش هم شک کرد، اما گفت: به خدا.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
یک عبا بود، که حالا سوخته.
یک عینک بود، که حالا شکسته.
یک ملت بود، که کمرشکستهاند و
یک مرد بود، که دیگر نیست.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
ایرانِ بی او، خون به چشم میآورد.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
چه خوش تجسم کرده بودیم
لحظهی تجافی پرچم را.
چه خوش انگاشته بودیم
دستانِ رنج کشیدهی مهدی را
که از دستانِ جنگ دیدهی علی
پرچم هدیه میگیرند.
چه خوش دانسته بودیم
نائبِ امامِ زمانهیمان را.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
زینب را حالا میفهمم.
وقتی سپاهی میخندید و
شاهی فریاد میزد:
همه را کشتهایم.
دیدی چطور سر عزیزانت را به نیزه زدند؟
دیدی چطور تنها شدی؟
دیدی خدایت با تو چه کرد؟
دیدی؟
و زینب، زینب! فرمود: هیچ چیز جز زیبایی ندیدم.
دیوانِ لعیا.
و آقای خامنهای به آرزویش رسید.
و هیچکس فراموش نمیکند، لحظهای که خبردار شد را.
" الان در میانِ شما نشستهاند تا ببینند مجلس ختم گرفتهاید، یا خونتان به جوش آمده است."
سجاد را به یاد بیاور
اولین جوانی که مزهی جا ماندن را چشید.
تنها پسرِ کربلا که جای خالی سایهی پدر را دید.
زینب را صدا کن
زنِ خون به چشمافتادهای که خطابهاش آسمان را درید
و معلمِ مکتبِ حسین بن علی!
تا لحظهای باورنکردنی بود که پیام اومد: کسانی که مرجعشان شهید آیتالله خامنهای میباشد بايد...