eitaa logo
دیوانِ لعیا.
1.3هزار دنبال‌کننده
373 عکس
67 ویدیو
15 فایل
'به نام خدا' من لعیام و اینجا دیوانِ لعیاست. این‌بار، من در کنار تو می‌خونم، یاد می‌گیرم و می‌نویسم. مهمانِ خانه‌ی در مسیر افتاده‌ام میشی؟
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی ازم پرسید:" به نظرت ممکنه آدم دوبار عاشق شه؟" و من گفتم:" نمی‌دونم." یکیِ دیگری پرسید:" به نظرت هیچ‌وقت می‌فهمم چه کاری رو دوست دارم؟" و من گفتم:" نمی‌دونم." و یکیِ دیگرِ دیگری‌ هم پرسید:" به نظرت-" "نمی‌دونم." ولی یک چیزی هست که می‌دونم اونم دلیل این همه ندونستنه‌: به اندازه‌ی کافی زندگی نکردن شاید تو هنوز فرصتِ دوباره‌ عاشق شدن رو پیدا نکردی شاید تو هنوز با کاری که عاشقشی رو به رو نشدی شاید- و البته شاید نشه دوباره‌ عاشق شد شاید کسایی باشن که هیچ‌وقت نفهمن چه کاری رو دوست دارن شاید- درسِ زندگی با لعیا امروز اینطور تموم میشه که:" تا وقتی دوباره عاشق نشی، نمی‌فهمی‌. تا وقتی بیشتر کار نکنی متوجه نمیشی و تا وقتی به اندازه‌ی کافی زندگی نکنی، قرار نیست جواب سوال‌هات رو بگیری." حالا بهم بگو ببینم، چقدر حاضری برای گرفتن پاسخِ سوال‌هات ریسک کنی؟ ֙⋆ | به اندازه‌ی کافی زندگی کردن
دیوانِ لعیا.
یکی ازم پرسید:" به نظرت ممکنه آدم دوبار عاشق شه؟" و من گفتم:" نمی‌دونم." یکیِ دیگری پرسید:" به نظرت
مثلا من بعد از این چند ماه فهمیدم عاشق بچه‌هام، ولی دوست ندارم معلمشون‌ باشم‌. پاپیون زدن به زخم‌هاشون رو دوست دارم، ولی مجبور کردنشون‌ به نوشتن رو نه.
کانال بله‌ی «دیوانِ لعیا.» رو حمایت می‌کنید؟ https://ble.ir/DivaneLaiya
وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِي النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّكَ. ؛ و اگر مرا به آتشم اندرسازی، به دوزخیان گویم که: منم دوستدار تو!
دیوانِ لعیا.
وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِي النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّكَ. ؛ و اگر مرا به آتشم اندرسازی،
" آتش - می‌گویم - دوستدارِ تو!" ‌ می‌گن تا وقتی از دست ندی، نمی‌فهمی چقدر دوسش داشتی. توی اون لحظه‌های آخر، نفس نفس زدن برای دویدن‌ و دست دراز کردن برای نگه داشتنش، چشم‌هایی که از عشق پر میشن و با سرخی سرازیر میشن، پاهایی که طاقت ندارن بایستن‌ و زانوهایی که زمین رو کبود می‌کنن، همه و همه نشون می‌دن چقدر برای این از دست رفتن آماده نیستی. نشون میدن چقدر عاشقانه اون که داره میره رو می‌خوای و نشون میدن چطور توی این درد قراره تنها باشی. ‌ اما حالا که گذشت با توجه به شکلی که تصمیم گرفتی زندگی کنی، اون از دست رفته میشه زمین بازی تو. و تو رو می‌بینم که انتخاب می‌کنی اونجا عشق بازی کنی؛ اما با کی؟ با چی؟ با اون که از دست رفت؟ نه... این داستان برای زمین نوشته نشده، که متعلق به آسمونه‌. با دقت بخون:" ‌ آتش افتادن به چشم و گونه‌ی یک دختر، چیزی نیست که کسی بتواند با آن به زمینِ عشق‌بازی برود و قطعا این لحظه‌‌ی سرنوشت‌سازِ لبریز از خشم، یک قهر می‌طلبد. اما من به چشم دیدم خانومی که از آقایی نقل می‌کرد:" ای درد اگر تو نماینده خدایی..." و این، هیچ قهری را در خود نمی‌پروراند‌. که " به روی چشم "ی می‌خواست که گفته شد. ‌ تو از دست رفته‌ات را دوست داشتی؛ انتقام، تنفر و خشم، برایِ توی عاشق منطقی‌‌‌ست! اما مراقب باش. همانجا که از دست داده‌ای، می‌توانی به دست بیاوری. همچون دختری که صورتش سوخت اما دلش نه. همچون‌ خانومی‌ که از آقایی نقل می‌کرد تا یاد بگیرد. همچون‌ ریحانه‌ای از دست داد، تا مثل مردانِ خدا به دست آورد" زنِ خدا" بودن را. و حالا، انتخاب کردن اینکه مثل مادرت‌ در میانه‌ی آتش خدارا شکر کنی و پذیرفتن اینکه عاشقِ این درد کشیدن باشی، چون برای خداست مرا در این بی‌ موالات‌ دین‌داری کردنم، تکان می‌دهد که چه خبر از اون همه زخم‌های از یاد رفته؟ زخم‌هایی که وقتی به یاد می‌آوریشان‌ خنده‌ات می‌گیرد. همان‌هایی که برایشان‌ دستت ر برای سیلی بلند کردی تا بزنی به... شرم کن. شرم کن. شرم کن. یاد بگیر. یاد بگیر. یاد بگیر. این که تو برایش یقه پاره‌ می‌کردی، عشق نبود. عاشق در درد هم سربلند است. عاشق حتی اگر دندان‌هایش را بشکنند‌ و صورتش‌ را بسوزانند، نفسش‌ همچنان بوی معشوق را می‌دهد. مثل ریحانه، که با چشم‌های خون گرفته، نوشت:" حتی در آتش هم، منم دوستدارِ تو!" ‌ ֙⋆ | گونه‌ی سوخته‌ی یک شکوفه
مثل ریحانه راهِ عاشقی را یاد بگیر و مسلمانی کن.
مثل ریحانه درد را به آغوش بگیر؛ خدا انسان‌های دردمند را دوست دارد.
مثل ریحانه خداراشکر کن، قطعا آخرت برای تو بهتر از دنیاست.
‹ تماس تصویری‌ موفق ›
دیوانِ لعیا.
‹ تماس تصویری‌ موفق ›
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یک نفر تو زندگیم بیاد که بهش کتاب مورد علاقه‌م رو معرفی کنم و اون شخص، کتابم رو حفظ کنه و بعد با خوندن یه تیکه ازش، من رو به خودم بیاره. چیزی که می‌خوام بگم اینه که درسته یه وقت‌هایی کارهایی که می‌کنیم به نظر بی‌ثمر، پیش‌پا افتاده و بی اهمیت به نظر می‌رسن، ولی همون گذشته و کارهایی که انجام دادی به دنبالت میان، تو زندگیِ آدم‌‌هایی که دوسشون داری رسوخ می‌کنن و بعد، تورو نجات میدن. دوست شدن با نیکو تو ۱۸ سالگی کتاب‌خون شدن تو ۱۹ سالگی خوندنِ آتش بدون دود توی ۲۰ سالگی حالا منِ ۲۱ ساله رو نجات داد. پس خانوم و آقای‌ این لحظه، کارت رو خوب انجام بده؛ ممکنه سال بعدی به خودِ گذشته‌ات نیاز داشته باشی. ֙⋆ | منِ حالا، منِ گذشته‌ی فردا