دیوانِ لعیا.
‹ تماس تصویری موفق ›
هیچوقت فکر نمیکردم یک نفر تو زندگیم بیاد که بهش کتاب مورد علاقهم رو معرفی کنم و اون شخص، کتابم رو حفظ کنه و بعد با خوندن یه تیکه ازش، من رو به خودم بیاره.
چیزی که میخوام بگم اینه که درسته یه وقتهایی کارهایی که میکنیم به نظر بیثمر، پیشپا افتاده و بی اهمیت به نظر میرسن، ولی همون گذشته و کارهایی که انجام دادی به دنبالت میان، تو زندگیِ آدمهایی که دوسشون داری رسوخ میکنن و بعد، تورو نجات میدن.
دوست شدن با نیکو تو ۱۸ سالگی
کتابخون شدن تو ۱۹ سالگی
خوندنِ آتش بدون دود توی ۲۰ سالگی
حالا منِ ۲۱ ساله رو نجات داد.
پس خانوم و آقای این لحظه، کارت رو خوب انجام بده؛ ممکنه سال بعدی به خودِ گذشتهات نیاز داشته باشی.
֙⋆ #زیجان | منِ حالا، منِ گذشتهی فردا
شاعری میگفت رنجِ عشق، نمیتونه بیارزش باشه.
رنجِ عشق، مثل خودِ عشق، شیرینه.
راست میگفت.
میتونم بگم رنج عشق، دلتنگیه؛ و چه زیباتر از اینکه به نفس نفس بیفتی از ندیدنش، نشنیدن و نفهمیدنش؟
و چه زیباتر از اینکه بدونی گریههات برای اوییست که ندیده، میفهمه براش غمگینی و برات غمگین میشه.
زیباست وقتی هر دقیقه خاطره و هر ثانیه لمسِ یادگاری، تورو به سکوت وا میداره.
زیباست این فراموش نکردن،
تمام روز در تخت به انتظارش بودن
و در و دیوار رو به تسخیر تصویر و نامش در آوردن.
֙⋆ #لعیا | رنج شیرین
همینقدر بگم که ما هم دیروز داشتیم برای بچههای بابا رضا، سوغاتی درست میکردیم.