دیوانِ لعیا.
֙⋆ #GameExp | Ghost Of Tsushima
حالا دیگه مطمئنم Spare انتخاب درستیه.
[ رها کردنش و بخشیدنِ جونش بهش ]
من وقتی این دو گزینه برام اومد، چند دقیقه عقب نشستم تا درست فکر کنم.
لورد شیمورا ازم خواست بکشمش چون اگه این کار رو نمیکردم، توهینی به هویتش بود. اون یه سامورایی بود و در مبارزهش با جین باخته بود. طبق سنت ساموراییها، جین، باید میکشتش.
اما یه نگاه انداختم به جین؛ کسی که آروم آروم از ساموراییها فاصله گرفت، چون فهمید نجات دادن مردمش -که بزرگترین خواستهاش در زندگیه- با پایبندی به سنت ساموراییها شدنی نیست.
جین وقتی شروع کرد به شبیخون زدن، از پشت سر شمشیر کشیدن و سم ریختن تو نوشیدنی مغولها، تمامی اون لحظهها، براش سخت بود.
اون تمام کودکیش آموزش دید تا سامورایی شه و حالا که دوراهیهای سرنوشتساز جلوش بودن، فهمید سامورایی بودن جواب نیست و تبدیل به Ghost شد.
من تمام از خودگذشتگیهای جین و خلاف جهت شنا کردنهاش رو ندیدم که توی همچین موقعیتی دوباره به سنت ساموراییها دامن بزنم.
انتخاب کردم که جین از شیمورا بگذره،
چون زنده موندن اون میتونست کمکی باشه.
شیمورا باید شاهد تصمیم نهایی جین میبود و با زنده گذاشتنش این رو بهش فهموند که راهم رو انتخاب کردم.( نگید از غرور جین بود، نه. اون میخواست ثابتقدمیش رو به عموش نشون بده.)
جین از مکتب سامورایی دل کند، چون با هدفش همخوانی نداشت.
پس لورد شیمورا زنده موند
و جین -Ghost- آوارهی سرزمین خودش شد.
جین یک شیمورا نبود؛ اون ساکای بود.
به همین خاطر، اون، قطعا این انتخاب رو میکرد.
֙⋆ #دربارهیبازیها | Ghost Of Tsushima
دیوانِ لعیا.
اینم از لعیا.
دیدن Dead Poets Society اینجا، منو یاد فیلمی با همون حالوهوا انداخت؛ با این تفاوت که اینبار روایت از زاویهی زنان تعریف میشد.
دیوانِ لعیا.
֙⋆ #MovieExp | Mona Lisa Smile
درسته طرفدار فیلمهای دارک آکادمیا نیستم، اما عاشق شخصیتهاشم.
ما توی Dead Poets Society یه معلمِ با تجربه و فوقالعاده رو داشتیم، درحالی که اینجا یه معلم رو در اولین سال تدریسش دنبال میکنیم.
از تأثیرگذاریِ به اندازهی معلم روی دانشآموزهاش و اینکه هر کدوم با انتخابِ خودشون، مسیرشون رو پیدا کردن، لذت بردم.
کاترین میدونست جان توی دانشگاه حقوق موفقه، خودش هم میدونست، اما انتخابش داشتن یک خانواده و همیشه در کنارشون موندن بود.[ این به من دید متفاوتی نسبت به زنهایی که ازدواج و خانهداری رو انتخاب میکنن، داد. اینکه چون تو باهوشی، با استعدادی و ازت توقع میره کارهایی دیگهای کنی، دلیل نمیشه دنبال چیزی که واقعا میخوای -حتی اگه از دید دیگران ناچیزه- و واقعا توی همونم استعداد و هوشت بسیار نیازه، نری.]
بتی بزرگ شد تا به هدف نهایی زندگیش، یعنی ازدواج برسه؛ اما در پایان فیلم مسیر حقیقی خودش رو پیدا کرد و اون رهایی از عرف، همدلی با آدم درستی که مدتها باهاش نادرست برخورد میکرد و لبخندی که نشانه از خوشحالیش باشه، بود.
جیزل خیلی سریع کاترین رو درک کرد.
توی اون سالها، استقلال بیبند و باری دیده میشد. ازدواج در اون زمان رسما مثل یک قرارداد بود که زن بعد از اون دیگه هیچ کاری دیگری نمیتونست بکنه و خب شخصیت کاترین استقلال داشت و آگاه بود که با ازدواج بند میشه، هنوز کلی راه نرفته داشت. ازدواج یک انتخاب بود و او انتخابش نکرد.
جیزل کارهای اشتباه و روابط نادرست زیاد داشت. هدف درستی نداشت، اما درک بالایی داشت. بتی رو بیشتر از همه درک میکرد و مراقبش بود؛ همیشه مراقب بود احساسات کانی ضربه نخوره و به خودش احساس بدی پیدا نکنه. پیش همه از کاترین دفاع می کرد و اون تغییری که کاترین قصد داشت در دخترها ایجاد کنه به صورت ناقص در جیزل حضور داشت.
اینم اضافه کنم که خانوم آرمسترانگ رو خیلی دوست داشتم و همش میگم ای کاش بیشتر ازش میدیدیم.
در پایان باید بگم این فیلم از اون دسته فیلمهاست که هر معلمی باید ببینه.
معلم میتونه از این فیلم یاد بگیره که:
- شناخت دیگران بسیار ارزشمنده.
- به انتخابهای دانشآموزهامون احترام بذاریم و حمایتشون کنیم.
- بچهها میتونن از اولین روز کلاس تا لحظهی فارغالتحصیلی خیلی فرق کنن، پس خودمون رو برای این جوشش جوانی آماده کنیم.
- سبک و استایل خودمون رو برای تدریس داشته باشیم[ لطفا کمالگرا نشید بابتش]
- بدونیم کجا وایسادیم، چی باید بگیم و چی میخوایم بگیم. جایگاه یک معلم ارزشمندترین جایگاهه؛ در برابرش مسئولیتپذیر باشیم و درست عمل کنیم.[ من این قید رو برای خودم اضافه میکنم: به هر قیمتی که شده]
֙⋆ #دربارهیفیلمها | Mona Lisa Smile
‹ من با آن چشمهای لرزانِ دهن لق با تو حرف نزدم، من با لبهایم برایت شجاع بودم و صداقتم را بر گلویت بوسه زدم. ›
دیوانِ لعیا.
֙⋆ #MovieExp | KNY | Shinobu
Yes, I'm angry tanjiro. I'm furious. infact, I’m ALWAYS angry. how could I not be?
֙⋆ #ازفیلمها | KNY, Shinobu
" خوش به حال اونی که میدونه از کجا اومده، کجا هست و به کجا میره."
֙⋆ #ازدیگری | استاد شریفی، کلاس ادبیات
دیوانِ لعیا.
֙⋆ #MovieExp | Midnight in Paris
این فیلم برای من همین جمله هست که:" شکسته شدنِ توهمِ تعلقِ هویتت، به زمانهای که دوستش داری."
تو فکر میکنی عصر طلایی تو قبل از اینجایی هست که توشی، اما وقتی اونجا بری هم میبینی هرکسی چطور از اکنونِ خودش فرار میکنه.
همونایی که میپرستیشون
میخوان خودشون رو بندازن تو رودخونه،
میخوان به قرن قبلی سفر کنن و برنگردن
و میخوان چیزی رو پیدا کنن که این اکنون رو متفاوت کنه.
از این مهمونی به اون مهمونی
و از این آدم به اون آدم.
فرار از جایی به جایی دیگه
تا این اکنونِ متفاوت با علاقههاشون رو نبینن.
فرار از الان
رسیدن به اونجا
فرار از اونجا
و رفتن به...؟
پ.ن: جملات بالا رو گفتم چون درسی بود که گرفتم ازش؛ اما یه جوری توی گلوم بغض و ذوق افتاد وقتی دیدمش که خدا میدونه.
֙⋆ #دربارهیفیلمها | بهتر به فرار فکر کن