من یه اعتقادی دارم: شد شد، نشد هم نشد.
راستش دیگه هیچی روی زمین اونقدر واسم ارزش نداره که به خاطرش بخوام یقه پاره کنم و خودم رو به در و دیوار بزنم.
اگر هر روز خدا بیقرارم، به خاطر خاصیت این دنیاست. آدمی مگه وسط این همه زیبایی و شگفتی راضی به یک چیز میشه؟ مگه قرار رو میتونه از دست این دنیای متغیر و آدمهای متلاطم بگیره؟ نه... نمیشه. واسه همینم نمیشه روی این دنیا و آرزوهاش حساب کرد.
واسه همینه که باید بگی: شد شد، نشدم نشد.
چون از اول همین بوده.
شدن و خدا رو شکر گفتن
نشدن و باز هم خدا رو شکر گفتن.
رضایت، قرار و افتخار چیزهایی هستن که من به خاطرشون ناراضی، بیقرار و شرمگینم
و همینطور هم میمونم، چون اینجا دنیاست. ساکنین اینجا مهمانن و هر به دنيا اومدهای، رفتنیه.
هیچ لحظهای موندنی نیست.
هیچ کسی تا همیشه خواستنی نمیمونه و
هیچ چیزی برای تو نیست[ حتی اگه فکر کنی که هست].
֙⋆ #لعیا | آرامش دست نیافتنی
دیوانِ لعیا.
1:52
Every eldest daughter was the first lamb to the slaughter
So we all dressed up as wolves and we looked fire
دیوانِ لعیا.
2:38
We lie back
A beautiful, beautiful time-lapse
Ferris wheels, kisses, and lilacs
And things I said were dumb
'Cause I thought that I'd never find that beautiful, beautiful life that
Shimmers that innocent light back
Like when we were young