eitaa logo
دیوانِ لعیا.
1.3هزار دنبال‌کننده
384 عکس
78 ویدیو
18 فایل
'به نام خدا' من لعیام و اینجا دیوانِ لعیاست. این‌بار، من در کنار تو می‌خونم، یاد می‌گیرم و می‌نویسم. مهمانِ خانه‌ی در مسیر افتاده‌ام میشی؟
مشاهده در ایتا
دانلود
أنا عبدٌ مِن عبيدِ محمّد.
دیوانِ لعیا.
امروز باز آمدم بنویسم. و باز شروع کردم به پاک کردن. انگار‌ که انتخاب موضوع برام عین تهدیده. کمی که م
این موقع شب نوشتن چطور هست؟ اینکه در این حالت هستم. اعترافی بی‌شرمانه داشتم و کمی با خودِ حقیقیم‌ رفیقانه برخورد کردم. رفیقانه، یعنی همانطور که وقتی کسی از بدترین افکار، اعمال و احساساتش صحبت می‌کرد، خوب گوش می‌کردم و لبخند می‌زدم. و او هی بیشتر می‌گفت و می‌گفت تا اینکه لبریز شود و آخر سر نفسی راحت می‌کشید بی‌اینکه نیاز به نوشیدن یک لیوان آب داشته باشد. امشب با خودم اینگونه بودم. دروغ‌های باورپذیر نگفتم، به راحتی حقیقت را گفتم. از بروز احساسم خجالت نکشیدم، اخم‌ کردم و نشان دادم خوشم نیامده است. تظاهر نکردم که متوجه نبودم، بودم، نخواستم کاری کنم. بله، کمی با خودم خودمانی شدم، راحت‌شدم، رفیق شدم. امشب شب خوبی بود و هست حتی با اینکه همچنان در جایی از این وجودم احساسِ ملتهبی در جریان است. امشب خسته نیستم اما زود به جایِ خوابم می‌روم. صدای این کولر لعنتی را دوست دارم. صبح، گربه‌ها با ناخون کشیدن به پنجره بیدارم می‌کنند. ای کاش برای همیشه اینطور می‌ماندم.
دیوانِ لعیا.
֙⋆ #سیریک
دوستش داشتم، چادرِ سفید روی سرم را می‌گویم. دوستشان داشتم، حضور خانواده‌مان را می‌گویم. دوستت داشتم، خودِ خودت را می‌گویم. آه که چقدر دوستت داشتم و می‌خواستم بیشتر هم دوستت داشته باشم. دوست داشتم روی این زمین، در شب‌هایی که خسته به خانه می‌آمدی، صبح‌هایی که دست روی موهایم می‌کشیدی، در خانه‌ای آجر‌هایش را تو روی‌ هم چیده بودی و عطرِ نانی که من پخته بودم، با بچه‌هایی که چشم‌های تو و لب‌های مرا داشتند، زندگی کنیم. آه که چقدر می‌خواستمش. چقدر این خواسته‌ام را دوست داشتم. چقدر تو را که خواسته‌م بودی را دوست داشتم. منتظر این شب بودم، اما آرزوی فردا را داشتم. آرزوی اولین روزی که از من خداحافظی می‌کنی و سراغ کار می‌روی. آرزوی اولین شبی که به خانه برمی‌گردی و به استقبالت‌ می‌آیم. آرزوی آن شام لذیذی که به‌به‌ کنان‌ به کام می‌کشی و نگاهی که من از شادی وقف تو می‌کنم. آه که چقدر زیبا دوستم داشتی. چقدر اینکه دوستم داشتی را دوست‌ داشتم. آه‌‌‌. پس حقیقت داشت. اینکه واقعا هم را می‌خواستیم. آنقدر هم را می‌خواستیم که جانمان از بدنمان‌ بیرون کشیده شد و روحمان‌ در هم آمیخته شد. خیلی هم را می‌خواستیم‌‌‌‌. تورا در این زمین می‌خواستم، ولی زمین نمی‌توانست مارا تحمل کند و آسمان دل‌بزرگ‌تری برای ما داشت‌. اشکالی ندارد عزیزِجانم. ما به آرزویمان‌ رسیدیم. ما دیگر مطمئنیم که هیچ‌چیز را بیشتر از هم نمی‌خواستیم. حالا اینجاییم. در آغوش هم؛ حقیقتا، در آغوش هم. نفست را رها کن قربانت شوم[ که شدم ]. حالا دیگر نمی‌روی که برگردی. دیگر نمی‌خوابم که نتوانم ببینمت‌. دیگر، دیگری نیست. فقط من هستم، تو هستی، و آسمان. ֙⋆ | دلِ بزرگ‌ِ آسمان