حصار تنگ آغوشت اقامتگاه این قلب است ،
نگیر از قلب مشتاقم چنین آرامشی را تو .
چشم در چشم تو انداختم و زنده شدم ،
یُخْرِجُ الحَىَّ مِنَ المَیِّتِ چشمان تو بود .
مو پریشان به شکار آمد و بعد از آن روز ،
من پریشانم و او گیره به گیسو زده است .
به غیر از چشم هایت در جهان چیزی نمیبینم ،
به غیر از چشمهایت این جهان چیزی مگر دارد .
روسری با رنگ روشن را به سر کن صبح زود ،
وقت آن است اندکی خورشید را بازی دهیم .