چشم هایش قهوه ای بودند و به حق ، دلیل شیرینی ِشکلات را فهمیدم .
آن چَشم های گیرا و جذاب ، آن نگاه پر لطافت و پر از مهر
حیف نیست؟ نتوانم از نزدیک آن هارا ببینم و از دنیا بروم؟
حیف نیست نتوانم ببوسمشان و از دنیا بروم؟
کاش میشد ، کاش میشد هرچه زودتر
نگاهم به نگاهِ چشم های زیبایش گره بخورد
تا طعم خوش زندگی را حس کنم
کاش میشد آنقدر بهم خیره شویم
تا چشم هایمان چیزی جز صورتمان را نبینند
آه از آن دست هایی که میدانم
اگر در دست خودم بگیرمشان
تمام آتش درونش به دستان من نیز منتقل میشود .
امان از آن لب ها ؛
لب هایی که ماه هاست در اینجا به انتظار نشستم
که شاید بتوانم آنهارا به اسارت لب های خودم در بیارمـ
و برای مجازاتشان آنهارا به شلاق های متعدد بوسه محکوم کنم !
کاش اینجا بود
تا میتوانستم
دستم را در خرمن موهایش
فرو ببرم انگاری که دستم را در ابر ها به رقص در آورده ام .
میمیرم اگر کسی جز من ؛
صاحب آن آغوش گرم شود !
و سرش را روی سینه ی آن صاحب آغوش بگذارد
تا با ریتم تپش های قلب محبوب من !
قلب او هم به تپش در آید .
نمیتوانم ؛
نمیتوانم ببینم
کسی جز من
دارد
این رویأ های شیرین من را
به واقعیت تبدیل میکند ؛
زیرا که من
ماه ها است دارم از فاصله ی 225کیلومتری
این رویأ هارا با محبوبم زندگی میکنم :)