⭒𝙉𝙖𝙧𝙜𝙚𝙨⭒
این پیام حاوی تقدیمیست ✨🎀 خب قارچ کوچولوهای من ، اینو پیامو فوروارد کنید چنلتون و عکس چشمتون رو هم ب
بالاخره ، زمان موعود فرا رسید . . .
پروانهٔ چلوسیده ؛
روزی روزگاری آنقدر از دست روزگار خسته شده بودم که دلم را به دریا زدم و از خآنه بیرون رفتم ، آنقدر راه رفتم و به اتفاقات اخیر فکر کردم که نفهمیدم شب شده و گم شده ام ، صدایی عجیب شنیدم ، سرن را برگرداندم و دیدم ، در جنگلی بزرگ و عجیب قرار دارم ، که البته یک برج بزرگ و قدیمی هم آنجا بود ، صدای قدم هایی پشت سرم شنیدن که . . .
Parte di me 🌞
از خواب پریدی ، وقتی چشماتو وا کردی ، چیزی دیدی که فقط توی خوابت پیدا میشد ، اونجا ، یه سرزمین آفتابگردون بزرگ بود ، بزرگ تر از چیزی که فکرشو بکنی ، درسته که هوا گرم بود ، اما اونقدری چشمات برق میزد از دیدن اون منظره که حتی نمیتونستی فکرشو بکنی .
هوا دم دمای غروب بود و تو داشتی به یه مزرعه آفتابگردون بزرگ نگاه میکردی که وسطش یه خونهٔ کوچیک بود ، تو همونجا دراز کشیدی و به غروب آفتاب خیره شدی :))
[ نویسندهٔ نقلی ]
از در خونتون بیرون اومدی ، حوصلت هیلی سرزفتع بود پس دفتر و مدادتم با خودت اوردی ، تازگیا دیده بودی یجا نزدیک خونتون یه درخت بزرگ هست ، خیلی از مکانش خوشت یمومد پس رفتی اونجا نشستی ، یخورده درمورد زندگیت با خودت فکر کردی و اتفاقاتی که افتاده که یهو دیدی یه کربه داره میاد سمتت ، یخورده ترسیدی اما اون کاری نداشت فقط خسته بود ، اومد و روی پات خوابید ، خیلی گوگولی بود پس توهم شروع کردی به ناز کردنش ، دفترتو دراوردی و بازش کردی و شروع کردی به نوشتن یه داستان جدید . . .
پرازحرف؛
از اونجایی که دختر خیلی شیطونی بودی ، به سرت زد یروز بری وشت خونتون و بگردی ، درصورتی که اونجا یه جنگل بزرگ بود ، اما تو اهمیتی ندادی و رفتی ، دیدی توی جنگل یه حصار هست ، ازش رد شدی و رفتی اونور ، چیزی که دیدی یچیزی خیلی وحشتناک بود ، یسری خونه که ول شده بودن و متروکه بودن حتی ماشینم جلوشون پارک بود ، توی یکی از خونه ها رفتی ، همهٔ وسایل اونجا بودن ، انگار که آدمای اونجا از یچزی فرار کردن و وسایلشونم نبردن ، خیلی وحشتناک بود ، از اونجا برگشتی و برای دوستات اونو تعریف کردی ، قرار شد دفعه بعد با یه گروه بری اونجا که همه چیزو بررسی کنی .
آفتابی با حاشیه های ابری .
یهو ، تنها چیزی که حس کردم ، سرمای چمن بود ،چمن ؟ من کجام ؟
بلند شدم نشستم ، چه جای قشنگی بود ، هوا ابری بود ، سرد بود ، اما ، اما جایی بود که عاشقش بودم ، یه طبیعت ، پر از گل ، یه خودماومدم دیدم یه خرگوش روی پام خوابیده ، دورمم یه عالمه قارچ قرمز بود ، چقد قشنگ بود ، هوا ، هوا ابری بود ، دقیقا همونطوری که آرزشو داشتم ، دوربینم ویشم. بود ، تموم لحظاتم و ثبت کردم ، باد سردی اومد ، خیلی سردم بود ، دستامو بغل کردم ، که دیدم یکی یه جاکت انداخت رو شونم ، تون کی بود ؟ برگشتم و اونو دیدم ، نمیشناختمش ، ازش پرسیدم تو کی هستی ، اون جواب داد . . .
Omlet
صبح بود و از خواب پریدی ، با چه صدایی ؟ خب آره با صدای اردک -
رفتی بیرون و دیدی مامان بابات برات یدونه جوجه اردک خریدن و گفتن بیا یانم چیزی که میخواستی ، باید خودت بزرگش کنی ، اونقدر ذوق زده بودی که نمیدونی داری چیکار میکنی و چیمیگی ، فقط داشتی بالا و پایین میپریدی ، زود زنگ زدی دوستت و بهش گفتی ، اونم مث خودت ذوق کرد ، با خودت میبردیش بیرون ، باهاش بازی میکردی ، غذا میدادی بهش ، تا اینکه بزرگ شد ، البته براش یه جفتم گرفتی ، جوجو اردکت تخم گذاشت و تو تقریبا اناقت شبیه جنگل شده بود-