eitaa logo
⭒𝙉𝙖𝙧𝙜𝙚𝙨⭒
396 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
154 ویدیو
36 فایل
چرخ گردون چه بخندد چه نخندد ، تو بخند =] ִֶָ ࣪ بعضی وقتا عکاسم ، بعضی وقتا نقاش . .ೃ࿔🌟*:・ فقط‌ خواستم بگم ، اومدنت باعث خوشحالیمه =] ˗ˏˋ 🎀´ˎ˗ شروعی نو ²⁰'⁰⁸'¹⁴⁰³ 3: . حرف بزنیم ؟ https://daigo.ir/secret/31479731575 ورود پسر ممنوع ، راضی نیستم 😀
مشاهده در ایتا
دانلود
عه انگار بعضیاش فرستاده نشده ، هرکی نبود پیویم بگه بهم
سه تفنگدار . . . [ بریم برای یه قیمه تو ماستِ مشتی ] یروز همینطوری که داشتی زندگی عادیتو میکردی ، و داشتی با گوشیت کار میکردی ، متوجه این میشی که توی اخبار دارن از یه بیماری جدید حرف میزنن ، بیماری زامبی ! از اونجاایی که تازگی یه کیدراما درمورد زامبی داشتی میدیدی ، یاد اون میوفتی و خیلی میترسی و درجا خشکت میزنه ، وسط خیابون ! یهو یه زامبی از دور داره میاد سمتت که گازت بگیره اما ، کسی که نجاتت میده کیه ؟ درسته یکی از اعضای سه تفنگدار ، مانی ، اون اتفاقی داشت از اونجا رد. میشد و میدونست چخبره پس نجاتت داد ، فرار کردین و بردت یجای امن پیش بقیه ، ترسیده بودی ، بخاطر همین غش کردی ، اما در ادامه چی میشه ؟؟ . . .
' nepenthe ' مثل همیشه روی کاناپه لم دادم و تلویزیون و روشن کردم و فیلم مورد علاقمو گذاشتم ، تقریبا یروز در میون اون فیلمو هربار نگاه میکردم ، چون از داستانش خیلی خوشم میومد ، اما اینبار با بقیه بار ها فرق داشت ، وقتی رسید به قسمت مورد علاقم ، تلویزیون قاطی کرد و ارور داد ، رفتم سمت تلویزیون که ببینم چیشده ، که متوجه شدم صفحه تلویزیون داره تکون میخوره ، بهش دست زدم و وارد دنیای دیگه شدم ، وارد دنیای فیلم مورد علاقم ، همه چیز برام خیلی عجیب و غریب بود ، با اینکه باحال بود اما میترسیدم ، که آیا هنوزم راه برگشتی هست یا نه ؟ . . .
Daily nagi شادیِ برد * بالاخره بردن ، اونا بالاخره دربرابر تیم ملی ژاپن برنده شدن . بالاخره تموم شد و ناگی سیشیرو یکی از بازیکنا بیرون اومد ، تنها فرصتم برای حرف زدن باهاش الان بود ، باید چیکار میکردم ؟ اون اومد بیرون ، منم دوییدم ، دوییدم تا بالاخره بهش رسیدم - آقای سیشیرو . . . + ع .. عام بله ؟ -‌ بردتونو تبریک میگم ( بیرون اوردن دسته گل )* +شوکه میشه * خ..خیلی ممنونم - - بیخشید خواستم بدونم جای دیگه ای میتونیم ملاقات کنیم ؟ چون اینجا اصلا نمیتونم حرفمو بزنم + ب.. بله میشه تو اونو بعدا میبینی و حرفتو بهش میگی اما حرفت دقیقا چیبوده ؟. . .
خب بزارین یبار و برای همیشه خودمو معرفی کنم 🙇🏻‍♀ من ، اسمم نرگسِ ، امسال دهمم و ۱۶ سالمه 🎀 درمورد انتخاب رشته ، ممکنه تجربی انتخاب کنم ، و هنرمند و عکاسم 💞🌟 شمع ، آبرنگ ، اکرلیک ، مدادرنگی ، لیبل ، مداد شمعی ، و چرت و پرتای دیگه رو کار کردم ، ولی نه اینکه کلاس رفته باشم ، خودم تجربش کردم ✨ انیمه میبینم ✅ کلاساییم که تا الان رفتم : هاپکیدو ، شنا ، کاراته ، والیبال ، زبان چرتکه ، و احتمالا بیشترم هست ، بوده و خب ممکنه بهش اضافه بشه [ درحال حاضر ویالن میرم ] آره دیگه همین فعلا ، خوشحالم از آشناییتون 😃💕
عاقا عاقا ، شما دوست ندارین من ولاگ‌بگیرم ؟
گرتای روانی ، محیا، مبی ، خوشومدین
مخفیگاه جنگلی ` یه روز که همینطوری داشتم با خودم قدم میزدم ، به یه جنگل بزرگ رسیدم ، خیلی عجیب و غریب بود ، چون من تاحالا اون جنگل و اونجا ندیده بودم 😦 خلاصه رفتم توش ، و فهمیدم این جنگل عادی نیست ، و وقتی پشت سرم و نگاه کردم دیدم که راهی برای برگشتم نیست. همینطوری جلو رفتم و با یه خونهٔ کوچیک که روش نوشته شده بود ، مخفیگاه جنگلی ، مواجه شدم ، رفتم توش ، اونجا خیلی قدیمی و خالی بود ، منم هیچ جایی برای موندن نداشتم ، پس تصمیم گرفتم همونجا بمونم و با ماجراجوییای جدید جنگل ، زندگی کنم