سه تفنگدار . . .
[ بریم برای یه قیمه تو ماستِ مشتی ]
یروز همینطوری که داشتی زندگی عادیتو میکردی ، و داشتی با گوشیت کار میکردی ، متوجه این میشی که توی اخبار دارن از یه بیماری جدید حرف میزنن ، بیماری زامبی !
از اونجاایی که تازگی یه کیدراما درمورد زامبی داشتی میدیدی ، یاد اون میوفتی و خیلی میترسی و درجا خشکت میزنه ، وسط خیابون !
یهو یه زامبی از دور داره میاد سمتت که گازت بگیره اما ، کسی که نجاتت میده کیه ؟
درسته یکی از اعضای سه تفنگدار ، مانی ، اون اتفاقی داشت از اونجا رد. میشد و میدونست چخبره پس نجاتت داد ، فرار کردین و بردت یجای امن پیش بقیه ، ترسیده بودی ، بخاطر همین غش کردی ، اما در ادامه چی میشه ؟؟ . . .
' nepenthe '
مثل همیشه روی کاناپه لم دادم و تلویزیون و روشن کردم و فیلم مورد علاقمو گذاشتم ، تقریبا یروز در میون اون فیلمو هربار نگاه میکردم ، چون از داستانش خیلی خوشم میومد ، اما اینبار با بقیه بار ها فرق داشت ، وقتی رسید به قسمت مورد علاقم ، تلویزیون قاطی کرد و ارور داد ، رفتم سمت تلویزیون که ببینم چیشده ، که متوجه شدم صفحه تلویزیون داره تکون میخوره ، بهش دست زدم و وارد دنیای دیگه شدم ، وارد دنیای فیلم مورد علاقم ، همه چیز برام خیلی عجیب و غریب بود ، با اینکه باحال بود اما میترسیدم ، که آیا هنوزم راه برگشتی هست یا نه ؟ . . .
Daily nagi
شادیِ برد *
بالاخره بردن ، اونا بالاخره دربرابر تیم ملی ژاپن برنده شدن .
بالاخره تموم شد و ناگی سیشیرو یکی از بازیکنا بیرون اومد ، تنها فرصتم برای حرف زدن باهاش الان بود ، باید چیکار میکردم ؟
اون اومد بیرون ، منم دوییدم ، دوییدم تا بالاخره بهش رسیدم
- آقای سیشیرو . . .
+ ع .. عام بله ؟
- بردتونو تبریک میگم ( بیرون اوردن دسته گل )*
+شوکه میشه * خ..خیلی ممنونم -
- بیخشید خواستم بدونم جای دیگه ای میتونیم ملاقات کنیم ؟ چون اینجا اصلا نمیتونم حرفمو بزنم
+ ب.. بله میشه
تو اونو بعدا میبینی و حرفتو بهش میگی اما حرفت دقیقا چیبوده ؟. . .
خب بزارین یبار و برای همیشه خودمو معرفی کنم 🙇🏻♀
من ، اسمم نرگسِ ، امسال دهمم و ۱۶ سالمه 🎀
درمورد انتخاب رشته ، ممکنه تجربی انتخاب کنم ، و هنرمند و عکاسم 💞🌟
شمع ، آبرنگ ، اکرلیک ، مدادرنگی ، لیبل ، مداد شمعی ، و چرت و پرتای دیگه رو کار کردم ، ولی نه اینکه کلاس رفته باشم ، خودم تجربش کردم ✨
انیمه میبینم ✅
کلاساییم که تا الان رفتم :
هاپکیدو ، شنا ، کاراته ، والیبال ، زبان چرتکه ، و احتمالا بیشترم هست ، بوده و خب ممکنه بهش اضافه بشه [ درحال حاضر ویالن میرم ]
آره دیگه همین فعلا ،
خوشحالم از آشناییتون 😃💕
مخفیگاه جنگلی `
یه روز که همینطوری داشتم با خودم قدم میزدم ، به یه جنگل بزرگ رسیدم ، خیلی عجیب و غریب بود ، چون من تاحالا اون جنگل و اونجا ندیده بودم 😦
خلاصه رفتم توش ، و فهمیدم این جنگل عادی نیست ، و وقتی پشت سرم و نگاه کردم دیدم که راهی برای برگشتم نیست.
همینطوری جلو رفتم و با یه خونهٔ کوچیک که روش نوشته شده بود ، مخفیگاه جنگلی ، مواجه شدم ، رفتم توش ، اونجا خیلی قدیمی و خالی بود ، منم هیچ جایی برای موندن نداشتم ، پس تصمیم گرفتم همونجا بمونم و با ماجراجوییای جدید جنگل ، زندگی کنم