eitaa logo
وارث خـاکـسـتـر.
347 دنبال‌کننده
31 عکس
2 ویدیو
2 فایل
فرمانده را گلوله‌ها نکشتند؛ گذشته‌ به زانو دراورد او را. 𝖣︎𝗈 𝗒𝗈𝗎 𝗐𝖺𝗇︎𝗍 𝗍𝗈 𝗍𝖺𝗅︎𝗄︎ 𝗍𝗈 𝗆︎𝖾? https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_6een2a&btn=آینی https://daigo.ir/secret/doomedsct
مشاهده در ایتا
دانلود
به شمع‌ها خیره شد، کاش آتیش کوچیک‌شون می‌تونست جسم خسته‌ش رو در بر بگیره. +بسوزید که سوزوندین زندگیم رو. دستش رو سمت بدنه‌ی شمع برد. پارافین سفیدی روی دست‌هاش جا خشک کرد. سوخت؛ ولی سوزشش در برابر سوختن‌های قلبش، هیچ بود. روبه‌روش، جای خالی‌ای حضور داشت که روزی دلیل نفس‌هاش بود. انقدر به اون نقطه‌ی پوچ خیره شده بود که زمان از دستش در رفت. ساعت از 00:00 گذشت. +این اولین تولدیه که بدون تو می‌گذره. چشمش به قاب عکس روی دیوار خورد. +اولین تولدی که نگاهت رو ندارم. و بعد، بک‌گراند گوشیش که لبخندهاش رو به تصویر کشیده بود. +اولین تولدی که نمی‌خندی برام. شمع رو برداشت و درست رو به روی چشم‌هاش گرفت. +می‌بینی این نور رو؟ واقفی به اینکه چطور تونسته با وجود کم‌سو بودنش، به کل اتاق روشنایی ببخشه؟ بعد، به آرومی، اجازه‌ داد نفس‌هاش شعله‌ رو ببلعه. +همه‌جا تاریک شد نورچشم من. اشک‌هاش، شروع به نوازش گونه‌ش کردن. +دیدی چطور نبود این شعله اتاق رو به تاریکی فرو برد؟ قطره‌های پی در پی. بدون کنترل. با سوزش گلوش. درد چشم‌هاش که سرچشمه‌شون فشاری بود که بهشون وارد می‌شد. +نبودنت، همین‌قدر منو غرق تاریکی‌ کرد. شمع خاموش شده رو روی میز قرار داد. با هر توانی که داشت، سمت تراس رفت. نسیم خنک شبونه موهاش رو به رقص دراورد. +سقوط چه طعمیه؟ تلخ، شیرین، یا ملس؟ بعد به ارتفاع اتاقی که از اون هتل رزو کرده بود خیره شد. +شاید یه طعم نیست، خاموش‌ترین فریاده. روشنایی ماه چشم‌هاش رو مشغول کردن. +دیگه هیچ منبع نوری نمی‌تونه منو از تاریکی وجودم خلاص کنه. روی لبه‌ی نرده‌های تراس نشست و پاهاش رو تاب داد. +یجور قمار کردن با مرگ. مثل بازی‌کردن با عزرائیل. نجوایی گوش‌هاش رو نوازش کرد. -تولدت مبارک، دلیل من. لبخند رو لب‌هاش حک شد. صدای اون بود؟ چقدر دلش برای شنیدن‌شون تنگ شده بود. اینجا حضور داشت یا همه‌ی این‌ها توهم قلب خسته‌ش بود؟ +بذار برات یه داستان بگم. "فرمانده‌ای که وصل بود به چشم‌هات، نفس‌هات، لبخندهات و حتی دردهات، درست روز ورودش به این دنیای بی‌رحم؛ از دنیا می‌ره. روز تولد و مرگش یکی میشه. چون دیگه نه جسمش و نه روحش نمی‌تونن بیشتر از این محکوم شن. این حکم، براشون زیادیه؛ و حالا، قراره به دیدارت بیان." تموم شد. یعنی سقوط، همچین حسی داشت؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فردا احتمالا قراره افتضاح‌ترین باشه اما خب، محکومیم؛ نه؟
پس بهم 48ساعت فرصت بدید. بعد میام با دقت فراوون، مو به مو تبریک‌هاتون رو می‌خونم و میذارم‌شون اینجا. شاید به قصد قدردانی، شومینه هم روشن شد؟ قول نمیدم. اما تلاشمو می‌کنم.
بچه‌ها عشق منید، تبریکاتونو نمی‌خونم تا شنبه که بشینم با حوصله همشون رو تک به تک نگاه کنم
پی‌دی‌افی که آنیل برای عمارت نوشته، انقدر قشنگه که نمی‌دونم چی بگم راجبش. مطمئنم شماهم عاشقش میشید.
داره همه‌چی خراب‌تر میشه یا به خیر می‌گذره؟ هنوز نمی‌دونم. ولی باز بهم وقت بدید. دارم درستش می‌کنم. برمی‌گردم. دوستون دارم، خب؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به قلم آنیل.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا