فانوس به دست داخل شد. چراغ رو روشن کرد. نگاهی به فضای داخلی انداخت.
- دلتنگ بودم. بینهایت.
مستقیم سمت شومینه رفت، روشنش کرد و تازه فهمید چقدر خاک گرفته همهجا رو. چقدر عمارت خفه بود. انگار داشت زیر بار خاطرات و گذشته و حتی حال، خفه میشد.
چقدر عمارت برای دریافت اکسیژن تقلا میکرد.
به فانوسش خیره شد. کجاست خورشیدی که روزهاست طلوع نکرده؟