زمانی که درد به نهایت خود رسد، جهان و زبان ِفرد را به نابودی میکشد؛ درد، آدم راه لال میکند.
خاکستر، برگ سوختهی دفتر عمریست که باد، سطرهایش را هر شب ورق میزند، اما دیگر هیچ حرفی برای خواندن ندارد.
اشکالی ندارد، میگذرد، همیشه میگذرد. اما نمیدانم، وقتی بگذرد، از من چه باقی میماند.
حال همه گمان میکنند فرمانده هنوز همان مرد سابق است؛ همان کسی که از سوختن هراسی ندارد.
نمیدانند آتش واقعی، گلولهای نبود که سینهات را بشکافد؛ آتش حقیقی از لحظهای آغاز گردید که دستانت در میان دستانم سرد شد و من فهمیدم تو با رفتنت، قلب مرا نیز لابهلای خاک سردت دفن کردی.