+از گذشته بیا بیرون.
تو داری برای گذشته، آینده رو هم از دست میدی.
-آیندهای که منو از چشمهاش محروم کرد، ذرهای برام ارزش نداره.
+باید گذشته رو فراموش کنی فرمانده.
-گذشته تنها رشتهی اتصال من به زندگیه.
اگه قرار باشه رهاش کنم، باید زندگیکردن رو هم فراموش کنم.
+ولی داری بابت به یاد آوردن گذشته آسیب میبینی.
-گذشته درد داره، غم داره، جاهای پری که الان خالی شدن رو داره؛ ولی هرچی که هست، حداقل یه توهمی از بودنهاییه که دیگه نیستن. همین بهم تنفس میده. حتی اگر مصنوعی باشه.
+اما گذشته داره آیندت رو نابود میکنه.
-آینده خیلی وقته جلوی چشمهای من سوخته شده.
دیگه آیندهای وجود نداره. لااقل برای من، آینده یه قفسیه که مجبوری خودت رو به چهاردیوارش محکوم کنی.
ولی گذشته مثل اقیانوسیه که غرقت میکنه.
+اینطوری که هر دو سمت داره به نابودی میکشونتت.
-اره. هر دو طرف این طنابی که روش وایسادم سقوطه. چه تو اقیانوس گذشته غرق بشم، چه تو قفس آینده خفه.
ولی تفاوتش اینه که گذشته جسمم رو وادار به ادامه دادن میکنه و به روحم بودنش رو تلقین.
+تا ابد میخوای تو توهم گذشته زندگی کنی؟
-من میخوام تو توهم گذشته بمیرم، دفن شم؛ و تا ابدیت با خاکریزههاش مرثیهخوانی کنم.
هدایت شده از وارث خـاکـسـتـر.
اونا میگن زندگی نبردیه بین مقاومت و تسلیم نشدن؛ اما من میگم یه تقلاست مقابل ِتنهایی.
اگه نمیتونی عقب نگهش داری، اشکالی نداره که گریه کنی. تو همین الانش هم بیشتر از حد کافی ِخودت هستی برای اینکه بهت عشق ورزیده بشه.
-آگوست دی
هدایت شده از وارث خـاکـسـتـر.
گوشهات رو بگیر سرباز، اینبار میخوام پر سروصدا بشکنم.