+فرمانده،شما یا ویوی سازی هست که بزنید؟(اصلا مدیونید فکر کنید برای این سناریو میخوام...)
#گربهمشکی
-من نه
+https://eitaa.com/Doomedthv/3109
مایی که نداریم چی فرمانده ؟ : ) .
#کیمادلر
-موقت اینجا میذارمش
سرمای تیغ، به قدری اروم روی شریان گردنش جا گرفته بود که انگار نه برای بریدن، بلکه برای یادآوری اومده باشه؛ یادآوری این حقیقت که مرگ همیشه با خشونت از راه نمیرسه، گاهی فقط کافیه مدت بیشتری روی گلوت بمونه تا بفهمی ترس، از خود مرگ کشندهتره.
تهیونگ سرش رو اندکی بالا آورد، اما زنجیرهای بستهشده به مچهاش، پیش از اینکه عضلاتش فرمان بگیرن، اعتراض کردن. فلز، گوشت رو بریده بود و خون از میون شکافهای سرخ، بیصدا روی زمین میریخت. زیرزمین بوی آهن گرفته بود؛ بویی که دیگه نمیشد تشخیص داد از زنجیرها میاد یا از بدن مردی که روزگاری فرماندهی صدها سرباز بود و حالا حتی اختیار خم کردن گردنش رو هم نداشت.
نور زرد و ضعیف لامپ، هر چند ثانیه یکبار میلرزید و سایهی صلیب فلزی رو روی دیوارها میکشید؛
انگار خود تاریکی تصمیم گرفته بود برای مرگ اون، مراسمی خصوصی برگزار کنه.
صدای قدمها از پشت سرش نزدیک شد؛ آهسته، مطمئن و بیشتاب. صدای کسی که هیچ ترسی از تموم شدن زمان نداره، چون خوب میدونه قربانی جایی برای فرار نداره.
_عجیبه... آدما همیشه فکر میکنن قدرت، یعنی اینکه بتونی زندگی یکی رو بگیری؛
در حالی که قدرت واقعی اون لحظهایه که طرف مقابل، آرزوی مرگ میکنه و تو هنوز تصمیم نگرفتی این لطف رو در حقش بکنی یا نه.
تهیونگ لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر به شکست شباهت داشت تا تمسخر.
+اگه اومدی انتقام بگیری، معطل نکن. آدمی که از مرگ نترسه، شکست نمیخوره.
صدای خندهی اون فرد، تو فضای نمور زیرزمین پیچید؛ خندهای آروم، اما انقدر تهی که انگار از گلوی یه انسان بیرون نمیاومد.
_همین غرورت... هنوز هم همونه. حتی وقتی خون از تنت میچکه، باز خیال میکنی مرگ آخرین برگ برندهی توئه.
ولی تو هیچوقت نفهمیدی که مرگ، انتهای راه مجازات نیست؛ پاداش آدمهای خستهست.
بعد با نهایت آرامش از پشت سرش بیرون اومد و مقابلش ایستاد.
و همونجا بود که تهیونگ برای اولین بار صورتش رو دید.
چهرهای که سالها پیش، میون جمع سربازها گم شده بود؛ همون فردی که روزی با دستهایی لرزون روبهروی فرمانده ایستاد و تمام دنیاش رو تو یک جمله خلاصه کرد. "دوستتون دارم."
و تهیونگ...
حتی اون جمله رو تا آخر نشنیده بود.
با یه نگاه سرد، با چند کلمهی تحقیرآمیز و با دستور اخراجش از یگان، نه فقط آیندهی اون، بلکه تمام چیزی رو که از انسان بودن براش باقی مونده بود، زیر چکمههایش له کرده بود.
برای فرمانده، اون روز فقط حفظ نظم بود.
و برای اون فرد، همون روز، جهان ایستاد.
دستش رو روی صورت زخمی تهیونگ کشید و آرام گفت.
_میبینی عشق چه موجود عجیبیه؟ تا وقتی جوابش رو میدی، شبیه دعاست؛ اما وقتی لگدمالش میکنی، کمکم شکل نفرین به خودش میگیره. من سالها فکر میکردم ازت متنفرم، ولی یه شب فهمیدم نفرت، فقط جنازهی عشقیه که اجازهی دفن شدن پیدا نکرده.
تهیونگ نگاهش رو ازش نگرفت.
با صدایی که از لابهلای خون و خستگی بیرون میاومد، زمزمه کرد.
+نه؛ تو عاشق من نبودی... عاشق تصویری بودی که از من ساخته بودی.
مخاطبش لبخند زد؛ لبخندی که هیچ گرمایی توش نفس نمیکشید.
_اشتباه نکن فرمانده. من هیچوقت عاشق مردی به اسم تهیونگ نبودم. من عاشق خدایی شدم که خیال میکردم شکستناپذیره. بعد یه روز فهمیدم اون خدا، فقط یه آدم مغروره که برای حفظ اقتدارش، قلب دیگران رو قربانی میکنه. از همون روز، تصمیم گرفتم عبادت نکنم. تصمیم گرفتم خدام رو به صلیب بکشم.
سکوت بینشون سنگین شد.
هر قطره، مثل ثانیهای که از عمر تهیونگ کم میشد، روی زمین پخش میشد.
دوباره نزدیک تهیونگ شد؛ انقدر نزدیک که پیشونیشون تقریبا به هم رسیده بود.
_میدونی چرا نکشتمت؟ چون مرگ، فراموشی میاره. من نمیخوام فراموشت کنم. میخوام هر روز بیدار شی، به زخمهات نگاه کنی و بفهمی درد، تنها زبونیه که آدمهای مغرور بعد از سقوط میفهمن. تو سالها با دستور دادنت زندگی آدمها رو عوض کردی؛
حالا من فقط یه دستور دارم... زنده بمون.
تهیونگ چشمهاش رو بست.
برای اولین بار، نه از درد زخمهایش، نه از فشار زنجیرها، بلکه از سنگینی حقیقتی که دیر فهمیده بود.
گاهی اوقات بزرگترین گناه یک فرمانده، کشتن آدمها نیست.
گاهی فقط کافیه قلبی رو انقدر بیارزش بدونه که شکستن اون، تو گزارش مأموریتش حتی ارزش یک خط نوشتن هم نداشته باشه؛ و درست همونجا بود که فهمید این زیرزمین، زندان نیست.
اینجا مقبرهی تمام غرورهایی بود که روزی با نام "وظیفه" دفنشون کرده بود؛ و فردی که روبهروش ایستاده بود، دیگه یه عاشق نبود؛
آخرین حکمی بود که گذشته برای غرور تهیونگ صادر کرده بود.